تبلیغات
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی - لطایف عبیدزاکانی...این لطایف جنبه ادبیاتی دارد..بی جنبه نباشید.
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی
مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم . ویلیام جیمز

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

لطایف عبیدزاکانی...این لطایف جنبه ادبیاتی دارد..بی جنبه نباشید.

شخصی زنی بخواست(1)، شب اول خلوت كردند. مگر شوهر به حاجتی بیرون رفت(2)، چون باز آمد عروس را دید كه با سوزن گوش خود سوراخ می‌كند.
خواست با او جمع شود، عروس بكر نبود(3). گفت: «خاتون این سوراخ كه در خانه‌ی پدر بایت كرد اینجا می‌كنی و آنچه اینجا میباید كرد در خانه‌ی پدر كرده‌ای.»

مولانا شرف‌الدین(1) را در آخر عمر قولنجی عارض(2) شد. خون گرفتن فرمودند، مفید نیامد(3). شراب دادند فایده نداد(4). در نزع افتاد(5). یكی پرسید كه حال چیست؟ گفت: «حال اینكه بعد از هشتاد و پنج سال، مست و كون دریده به حضرت رب خواهم رفت!»

سلطان محمود در مجلس وعظ حاضر بود، طلحك از عقب او آنجا رفت چون
او برسید واعظ میگفت كه هركس پسركی را گائیده باشد، روز قیامت پسرك
را برگردن غلامبار های نشانند تا او را از صراط بگذراند. سلطان محمود
میگریست طلحك گفت ای سلطان مگری و دل خوش دار كه تو نیز آنروز
پیاده نمانی.
فصادیِ ابوبكر نام رگ خاتونی بگشاد، چون نیشتر بدو رسید بادی از وی جدا
شد. خاتون از شرم خود را بینداخت و بیخود شد. بعد از زمانی گفت: استاد
ابوبكر حالی چون میبینی. گفت: خاتون خون میرود، باد میرود، زبان از كار
افتاده است، انشاءالله كه خدا لطف كند
ششتری زنی بخواست شب اول كه پیش او رفت زن موی زهار نكنده بود.
چون در او انداخت زنك تیزی بكند، شوهر گفت: خاتون آنچه باید كند نمیكنی
و آنچه نباید كند میكنی.ترك پسری مست بر در غلامباره‌ای(1) افتاده بود. غلامباره او را بدید و بر دوش گرفته بر بالای خانه برد و همه‌ی شب به كار خیر مشغول بود!
روز ترك از خواب برآمد گفت: «من كجایم؟» گفت: «در بنده خانه(2).» گفت: «من در زیر خفته بودم، چونست(3) كه اكنون بالایم؟» گفت: «در خواب غلطیده باشی.» گفت: «چرا شلوارم گشاده است؟» گفت: «در خواب خره(4) كشیده باشی.» گفت: «در كونم چرا تر است؟» گفت: «مگر در مستی قی(5) كرده باشی.» گفت: «سوراخ كونم درد می كند.» گفت: «در مستی دو بیتی بسیار خوانده باشی.»

ترك پسر باور كرد و خاموش شد. دختركی را به شوهر دادند. شب عروسی فریاد برآورد كه من كیر بزرگ را تحمل نتوانم كرد. قرار بر آن دادند كه مادر دختر كیر داماد را در دست گیرد و به قدری كه تحمل تواند كرد بگذارد و باقی بیرون رها كند.

چون سرش در كار رفت دخترك گفت قدری دیگر رها كن مادر پاره‌ای دیگر رها كرد. گفت قدری دیگر. همچنین می‌گفت تا تمامت در كار رفت(1). باز گفت قدری دیگر. مادر گفت همین بود(2). دختر گفت: «خدا پدرم را بیامرزد، راست گفت كه دست تو هیچ بركتی ندارد.»

زنی مخنثی(1) را گفت كه بسیار مده كه در آن دنیا به زحمت رسی(2). گفت: «تو غم خود خور كه تو را جواب دو سوراخ باید داد و مرا یكی!»

دزدی در خانة ابوبكر ربانی رفت. اوبیدار بود. خود را پیش در كشید. دزد در
!« شادی » پس خانه بماند راه بیرون رفتن نداشت. ابوبكر بانگ زد كه هی
دزد ناچار جواب داد. گفت: بیا پایم بمال. دزد پایش مالید كیرش برخاست.
پیش آی جماعی بده. مسكین تن در داد یكبارش بگائید. بعد « شادی » : گفت
پیش آی. یكبار دیگرش بگائید. باری چهار و پنج بار « شادی » : از زمانی گفت
« شادی » : دزد را بگاد. همسایگان را اسبی لاغر در خانة او بسته بود. گفت
اسب را آب ده. دزد پیش چاه رفت دلو دریده بود چندانكه دلو بالا میكشید
اسب سیر نمیشد. بعد از تعذیب بسیار ابوبكر خود را در خواب ساخت. دزد
فرصت یافت و به در جست. دزدان دیگر را دید كه بر دیوارهمین خانه
نقب میزنند. گفت: ای یاران زحمت مكشید كه در این خانه هیچ متاعی
نیست خلاف از مردكی كه سقنقور خورده است واز جماع سیر نمیشود و اسبی
كه استقساء دارد از آب سیری نمیداند.
سپر و سنگ
قزوینی با سپری بزرگ به جنگ مَلاحِده ]اسماعیلیان[ رفته بود. از قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند. برنجید و گفت «ای مردک! کوری، سپری بدین بزرگی نمی‌بینی، سنگ بر سر من می‌زنی؟»

جایی نرو پسرم!
قزوینی را پسر در چاه افتاد. گفت «بابا جان! جایی مرو تا من بروم رَسَن بیاورم و تو را بیرون کشم.»

سرش مال او، پایش مال من
جمعی قزوینیان به جنگ مَلاحِده رفته بودند. در بازگشتن، هر یک سر مُلحدی بر چوب کرده، می‌آوردند. یکی پایی بر چوب می‌آورد. پرسیدند که «این را که کشت؟» گفت «من!» گفتند «چرا سرش نیاوردی؟» گفت «تا من برسیدم سرش بریده بودند.»

مرد باژگونه بر اسب چپ
قزوینی پای راست بر رکاب نهاد و سوار شد. رویش از کَفَلِ اسب بود. گفتند «واژگونه بر اسب بنشسته‌ای.» گفت «من باژگونه ننشسته‌ام، اسب چپ بوده است.»

خدا را شکر، گم نشدم!
قزوینی خر گم کرده بود، گِرد شهر می‌گشت و شُکر می‌گفت. گفتند «شُکر چرا می‌کنی؟» گفت «از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم، وگرنه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی.»

گربه‌ی تبردزد
قزوینی تبری داشت و هر شب در مخزن نهادی و درْ محکم ببستی. زنش پرسید «تبر چرا در مخزن می‌نهی؟» گفت «تا گربه نبرد.» گفت «گربه تبر چه می‌کند؟» گفت «ابله زنی بوده‌ای؛ شُش‌پاره‌ای که به یک جو نمی‌ارزد می‌برد، تبری که به ده دینار خریده‌ام رها نخواهد کرد.»

!
قزوینی انگشتری در خانه گم کرد، در کوچه می‌طلبید که خانه تاریک است.

تازه‌وارد
شخصی در خانه‌ی قزوینی خواست نماز گزارد. پرسید که «قبله چون است؟» گفت «من هنوز دو سال است که در این خانه‌ام، کجا دانم که قبله چون است!»

نعره و تیز
قزوینی به جنگ شیر می‌رفت. نعره و تیز می‌داد. گفتند «نعره چرا می‌زنی؟» گفت «تا شیر بترسد.» گفتند «چرا تیز می‌زنی؟» گفت «من نیز می‌ترسم.»

عرق
قزوینی تابستان از بغداد می‌آمد. گفتند «آنجا چه می‌کردی؟» گفت «عرق.»

شاید نیاید!
قزوینی با کمانِ بی‌تیر به جنگ می‌رفت که تیر از جانب دشمن آید بردارد. گفتند «شاید نیاید!» گفت «آن‌وقت جنگ نباشد.»

و با ترازو!
قزوینی می‌گفت که «سنگِ صد درمِ من را دزدیده‌اند.» گفتند «نیک بنگر شاید در ترازو باشد!» گفت «... و با ترازو.»

مُرده‌ی کهنه
قزوینی در حالت نَزْع افتاد. وصیت کرد که در شهر کرباس‌پاره‌های کهنه‌ی پوسیده بطلبند و کفنِ او سازند. گفتند «غرض از این چیست؟» گفت «تا چون نَکیر و مُنکِر بیایند، پندارند که من مُرد‌ه‌ی کهنه‌ام. زحمت من ندهند.»

دردِ موی ریش
قزوینی پیش طبیب رفت و گفت «موی ریشم درد می‌کند.» پرسید که «چه خورده‌ای؟» گفت «نان و یخ.» گفت «برو بمیر، که نه دردت به دردِ آدمی می‌ماند و نه خوراکت.»




 
 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

نظر شما نشانه لطف شماست نظر یادت نره خوش تیپ
مدیر وبلاگ : محمد مختاری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان


منبع کدهای وبلاگ