تبلیغات
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی - در باره عبید زاکانی
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی
مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم . ویلیام جیمز

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

در باره عبید زاکانی

عبید زاکانی، تک چهره ی طنز مردمی درادبیات کلاسیک ایران، بیش از هرشاعر و نویسنده ی دیگری، نه تنها دردوره ی زندگانی، که پس ازمرگ نیز، مورد آزارطبقه ی حاکم وقشرمتعصب مذهبی قرارگرفته واین ظلم بزرگ، تا آنجا پیش رفته است که داشتن وخواندن آثاراو برای خانواده ها ممنوع اعلام شده وحتی پدران پاکدل، بی آنکه توجه به نیــّـت مخالفان عبید داشته باشند، خواندن لطایف عبید را برای فرزندان خود ممنوع کرده اند. واگردرخانه ای، به احتمال، نسخه ای از دیوان عبید وجود داشته، آن را ازدسترس خانواده دور نگه داشته اند.

ادامه در ادامه مطلب

این کودکانه خواهد بود اگر تحریم عبید را معلول بی پروا بودن زبان ورکیک بودن کلمات او بدانیم. چرا که فراوان است از اینگونه کلمات رکیک در آثاردیگر شاعران و نویسندگان زبان فارسی. تنها در مثنوی مولوی بارها به کلمات رکیکی برمی خوریم که تفاوتی با کلمات عبید ندارند وتصادفأ گاه نیز پاره ای از تمثیل های مولوی با همان کلمات درلطایف عبید آمده است. حال آنکه در کمترخانه ی ایرانی است که مثنوی وجود نداشته باشد و در دسترس همه ی اهل خانه نباشد.

 

تنها باید دریافت که چیزی ورای این بهانه، راه ورود عبید به خانه ها، وبه تبع آن به مدارس، را بسته است واین گرانمایه نویسنده ی گستاخ وجسورایرانی را که بقول "فرته" حتی درادبیات اروپا بی همتاست، ظالمانه به کنج فراموشی می کشد وتنها یک اثراو (موش وگربه) را، آنهم برای کودکان ودرحد قصه ای کودکانه ونه طنزی تاریخی، اجازه ی انتشارمی دهد.

 

با یک نگاه به مجموعه ی رسایل بازمانده ازعبید علت به روشنی جلوه می کند؛ مبارزه ی قاطع، بی پرده، گستاخانه وجنگ آشتی ناپذیراو با شاه، با خلیفه، با شیخ، با قاضی، با حاکم با گزمه وبا تمام مظاهراستبداد واستثمار ـ ومولود آن، فساد ـ درجامعه ی تحت فشارایران.

 

تحریم کنندگان عبید، حتی به جلوگیری از آشنائی توده با آثاراو بسنده نکرده اند، وبه دست تذکره نویسان مزدورشان نیزهرجا که مجالی یافته اند، نیشی ناجوانمردانه به این مبارزجسوروتند زبان تمام ادبیات کلاسیک ایران زده اند.

 

درباره ی زندگی عبید

 

با این مقدمه، بیهوده نیست که تذکره نویسان بـَه بـَـه گو، که گاه به ذکرجزئیات بی ارزش زندگی پادشاهان و رجال ومعاریف آن زمان پرداخته اند، آنچنان عبید را فراموش می کنند که اسناد مکتوب درباره این متفکر هــزال، تقریبأ منحصر به یکی دوسطرمطلبی است که حمدالله مستوفی، همشهری معاصرعبید، درتاریخ گزیده نوشته وپس از او هیچ اطلاعات با ارزشی اضافه برآن دوخط، درتاریخ ها وتذکره ها نیامده؛ بلکه کوشیده شده است تا با دادن نسبت های ناروا وچسباندن مطالب افسانه ای به این بزرگ، آیندگان را ازدانستن رویدادهای زندگی وحتی تاریخ وجا وچگونگی مرگ او محروم کنند.

 

تنها مدرکی که برای روشن کردن زندگی وحوادث دوران زندگی عبید دردست است، همانا آثارخود اوست که نشان می دهد این شاعر ونویسنده ی چیره دست، سی چهل سالی پس از مرگ سعدی ودردوران کودکی حافظ شهرتی بسزا داشته وپاره ای از رسایل انتقادی خود را درهمین زمان نوشته است. آخرین آثار بازمانده از عبید نیز نشان می دهد که که اوتا سال 768 هجری می زیسته ودرسالهای 771 و 772 دیگر زنده نبوده است. حتی مزاری از او به جا نیست وکسی نمی داند که چگونه و در کجا درگذشته ویا به احتمال زیاد به دست عمــّـال حاکمان وجهّــال پیرو واعظان کشته شده است.

 

تنها ذکر خبری(!) نیز که ازعبید دردیوان های دیگر شاعران می بینیم، قطعه ای است منسوب به سلمان ساوجی که عبید را ندیده درباره اش می گوید:

جهنـّّـمی هجــــــــــا گو عبید زاکانـــــــی            مقرراست به بی دولتی وبی دینی

اگرچه نیست زقزوین وروستا زاده است            ولیک می شود اندرحدیث قزوینی

ازدیدگاه سلمان که زندگی اشرافی وبا دبدبه وکبکبه ای دربغداد دارد، وبهشت آن جهانی را نیز از آن خود می داند، عبید به علت مخالفت با مذهب، جهنمی است؛ به سبب جسارت غیر اشرافی یا بهتر بگوییم ضد اشرافی اش، هجا گوست؛ بی دینی وبی نوایی از ازل براو مقررگشته است. روستا زاده بودن او نیز، ازدیدگاه صاحبان تَنعُم ، فحش است. وقزوینی بودنش نشانه ی بلاهت.

 

از مقدمه ومتن رساله ی اخلاق الاشراف برمی آید که عبید فلسفه را آموخته وبا آثار فلاسفه ی یونان، تا آنجا که به زبان های فارسی وعربی ترجمه شده، آشنا بوده و دربسیاری اززمینه های  فکری تحت تاثیر فلسفه ی افلاطون بوده است.

 

عبید سفرهای بسیارکرده ودربدری های بسیارکشیده است که مشهورترین آنها بودنش درشیراز، اصفهان، کرمان وبغداد است. ازیک رباعی عبید نیز بر می آید که روزگاری را بسختی درجزیره هرمز می‌گذرانیده وبا شکایتی که ازاین دوره می کند، بعید نیست که بحالت تبعید یا فرار به هرمزرفته باشد:

درهرمزم افتاده چنان با غم ودرد               ازصحبت دوستان ومخدومان فرد

هندوم به نرخ ترک می باید "دید"               تنبول به جای باده می باید خورد

 

عبید دردیوان خود بارها وبارها ازتنگی معیشت وفزونی قرض شکایت کرده وگاه نیز، به اشاره ای، از آزارها سخن می گوید:

درخانه ی من زنیک وبد چیزی نیست             جـــزبـَـنگی وپاره ای نمد چیزی نیست

ازهـــــــــرچه پزند نیست غیراز سودا             وزهرچه خورند، جز لگد چیزی نیست

 

این شاعرونویسنده ی شجاع، اگرنه درهمه ی عمر، دربخش بزرگی ازدوران حیات، درفقر می زیسته وبه علت داشتن زبان تـُـند، به الحاد و دهری گری مشهور بوده است. شاید بی خبری تذکره نویسان از زندگی عبید، معلول این علت نیز باشد که با شاعران مقــرّب دربارحشر و نشر زیاد نداشته و مانند آنان جذب زندگی اشرافی (که به قول خوداو، نمونه ی فساد بوده) نشده است. دفاع عبید ازطبقه ی محروم و زحمتکش، که درسراسر آثار او جلوه دارد، نشانه ی بارز درک او از زندگی مردم و اشتراک درد او با آنان است:

 

"شخصی غلامی به اجاره می گرفت به مزدِ سیری شکم. و ا صرار بدان داشت که غلام هم اندکی مسامحه کند. غلام گفت: ای خواجه روز دوشنبه وپنجشنبه هم روزه می دارم."

 

عبید دردوره ای زندگی می کند که ایلخانان مغول، دستگاه غارتگر خود را برایران حاکم کرده اند وبه تدریج که به پایان زندگی عبید می رسیم، زوال حکومت ایلخانان آغاز می شود. ودر جنگ های بی حاصلی که حکومت های گماشته ی مغول برسر توسعه ی مناطق قدرت محلی خود با یکدیگر می کنند، طبقه ی محروم وزحمتکش است که بدون آگاهی ازعلت جنگ، وبی آنکه دراین میانه نفعی داشته باشد، کشته می دهد وشهید می شود:

 

" سربازی را گفتند چرا به جنگ نروی؟ گفت بخدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم وایشان نیز مرا نشناسند. پس دشمنی میان ما چون صورت بندد؟"

 

مغولان، که قومی فاتح وضد ایرانی هستند، برای ادامه ی سلطه ی خود، چون بسیاری از متجاوزان و سلطه جویانِ دیگر، ملیت ایرانی را سرکوب می کنند و با آنکه خود مسلمان نیستند، به اشاعه ی مذهب وبویژه خرافات و بــُـعد تقدیرگرایانه ی آن می پردازند. اما چون به خود می رسند، مذهب مختارشان حکم می کند که:

 

"روح ناطقه اعتباری ندارد وبقای آن به بقای بدن متعلق است. وفنای آن به فنای جسم موقوف... آنچه انبیاء فرموده اند که اورا کمال ونقصانی هست، وبعـدِ فراق بدن، به ذات خود قائم وباقی خواهد بود، محال است. وحشرونشر، امری باطل... آنچه عبارت از لذات بهشت وعقاب دوزخ است، هم دراین جهان می توان بود. چنانکه شاعرگفته:

آنرا که داده اند، همینجاش داده اند   وآنرا که نیست، وعده به فرداش داده اند"

 

و این کافران حامی اسلام، تا آنجا پیش می روند که تعدادی از آْنان را "غازی" می نامند. وکشتارهاشان را جهاد درراه اسلام نام می دهند. نمونه ی پیش از مغول اینگونه پادشاهان "غازی" سلطان محمود است و کشتارهایش درهندوستان "غزا" درراه اسلام. ونمونه ی معاصرعبید، امیر مبارزالدین، که نه تنها نام مبارز درراه دین دارد، که لقب غازی را هم یدک می کشد.

 

نا گفته پیداست که این باصطلاح مدافعان دین، به شیخ وزاهد وملا ومحتسب میدان می دهند تا ازطریق اِعمال خفقان مذهبی، حکومت را برآنان آسان تر کنند.

 

درست بهمین دلیل، عبید که بنیاد رنج مردم را می شناسد، تازیانه ی هزل خود را برمجموعه ای می کوبد که از بنیادهای تسلیم گرایانه ی مذهبی تا خلفا وپادشاهان، وازحکام وشیوخ تا ثروتمندان واشراف را دربر می گیرد. ودراین راه، نه تنها از انگِ "بی دین وملحد ودهری" نمی هراسد، بلکه خود فریاد می زند که:

وقت آن شد که عزم کار کنیم                    رسم الحاد آشکار کنیم

 

وبا شهامتی بی نظیر، همه ی مظاهر استثمار وعوام فریبی  وعوامل نگهداشتن توده ها درناآرامی را به زیر ضربات تازیانه ی هزل خود می گیرد.

 

ازدیدگاه عبید ظلم همانقدر محکوم است که جهل. واین هردو را بایک تازیانه می زند.

 

درلطیفه ای از رساله ی دلگشا می گوید که مردی قصد تجاوز به پسری را داشت، پسر رضایت نمی داد.

 

"مردک گفت: یا بگذار کار خود را ببینم، یا آنکه معاویه را دشنام خواهم داد. پسر گفت: شکیب بدین زخم، آسان تراست از شنیدن دشنام به حال امیرالمؤمنین. پس تن در داد."

 

عبید جدا بودن ازمردم را درمورد خلفا و پادشاهان، همانقدر محکوم می کند که درمورد خدا و فرشتگانش:

 

"اعرابی را پیش خلیفه بردند. اورا دید برتخت نشسته ودیگران درزیرایستاده.

گفت: السلام علیک یا الله.

گفت: من الله نیستم.

گفت: یا جبرائیل.

گفت: من جبرائیل نیستم.

گفت: الله نیستی؛ جبرائیل نیستی؛ پس چرا برآن بالا تنها نشسته ای؟ تو نیز درزیرآی ودرمیان مردمان بنشین."

 

دامنه ی موضوعیِ انتقادهای هزل آمیز عبید وسیع است، اما هرگز مسائل اصلی را فراموش نمی کند و در دام پرداختن به چند تیپ یا گروه اجتماعی زمان خویش نمی افتد. آنچنان که دررساله ی اخلاق الاشراف می بینیم، با ذکر ویژگی های اشراف، که شمول آن به همه ی زمان ها وسرزمین های شناخته ی اوست، و در بر گیرنده ی همه ی قشرهای این طبقه ازشاه تا بازاری و از خلیفه تاپیش نماز مسجد است، تفکر ناشی از شناختِ روابط ظالمانه ی طبقاتی را بیان می کند، و با نثرزیبا ومحکم وموجز خود، به زبانی ساده که درحد فهم توده ها باشد، به تفهیم علل توزیع غیرعادلانه ی ثروت می پردازد ومی گوید:

 

"جمع کردن مال، بی رنجاندن مردم وظلم وبهتان وزبان درعـِـرض دیگران درازکردن، محا ل است."

 

این چنین است که درحکایات عبید، هیچ ثروتمندی را نمی یابیم که بی منظوری وازروی ترحم و کمک، پشیزی به بینوائی ببخشد. بلکه ویژگی طبقاتی اشراف را چنان می شناسد که دربخشش نیز همواره ظالم واستثمارگراند:

 

"هم از بزرگان عصر، یکی با غلام خود گفت که:

از مال خود، پاره ای گوشت بستان وازآن طعامی بساز، تا بخورم وترا آزاد کنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه بخورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت نخود آبی مــُـزَعفَر بساز، تا بخورم وترا آزاد کنم. غلام فرمان برد وبساخت وپیش آورد. خواجه زهرمار کرد وگوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل شده بود و از کار افتاده. گفت: این گوشت بفروش وپاره ای روغن بستان وازآن طعامی بساز، تا بخورم وترا آزاد کنم. گفت: ای خواجه حـَسـَب الله، بگذارتا من به گردن خود، همچنان غلام تو باشم. اگر هرآینه خیری درخاطر مبارک می گذرد، به نیت خدا، این گوشت پاره را آزاد کن."

 

عبید زاکانی حق دارد که از زیر آوار توطئه ی سکوتی که درطی قرن ها بر تفکر مردمی او ریخته شده، بیرون آید و سلاحی دردست طبقه ی مظلوم برای جنگ با ظالمان باشد.

 

بررسی موضوعی هزل عبید

 

چنانکه گفتیم موضوع های هزل عبید بسیار گوناگون و وسیع است. اما دراین میان موضوع هائی هست که بیشتر توجه اورا جلب کرده وبیشتر به آنها پرداخته است. بخش بندی موضوعی هزل عبید، به ترتیب اهمیتی که برای آنها قایل شده، با یک نگاه به مجموعه ی لطایف او، می تواند به ترتیب زیر صورت گیرد:

 

1ـ مذهب : شامل خدا، پیغمبران، امامان، خلفا، غازیان، اصول مذهب، فروغ مذهب، تعصبات مذهبی، خرافات مذهبی، اختلافات مذهبی، ابزارهای مذهب، شیخ، واعظ، قاضی شرع، زاهد و...

2ـ طبقه ی حاکم: شامل پادشاهان، خلفا، وزیران، امیران، حکام، قضات، وکیلان، اشراف واشراف زادگان، مـُعرّفان، خواجگان، درباریان، بازرگانان وبازاریان، ثروتمندان، خطیبان، گزمه ها و ...

3ـ ظلم

4ـ فساد

5ـ تضاد طبقاتی

6ـ بیگانگان ومهاجمان: شامل اعراب، مغولان، ترکمنان وترکان.

7ـ فقر

8ـ جنگ

9ـ جهل

10ـ صومعه وصوفی

11ـ طفیلی های جامعه

 

و همین گونه بخش بندی می تواند درباره خصوصیت خوب وبد انسانی: ترس، شهامت، حق گویی، دروغ گویی، فرصت طلبی، ضعف و جز اینها نیز صورت گیرد، که نگرشی دیگر درژرفای هزل عبید است.

 

بخش بندی موضوعی، نخستین نتیجه ای که بدست می دهد، دریافت اهمیت درجه ی اولی است که عبید به مبارزه با عناصر مذهب وحکومت می دهد. درپاره ای از لطایف او، این هر دو عنصر در خدمت یکدیگر قرار می گیرند وچنان به هم در می آمیزند که همکاری طبقه ی حاکمه با قشر حامی و پاسدار مذهب، در راه استثمار توده ی مردم را بروشنی باز می نماید.

 

1ـ مذهب درهزل عبید

 

انتقاد به مذهب درآثار متفکران ایرانی جلوه های متفاوت دارد واز ناصرخسرو تا هدایت، صدها شاعر و نویسنده و فیلسوف و متفکر بدان پرداخته اند. اما دراین میان، عبید جای خود را دارد وعریانی وتندی زبان او را کمتر متفکری دارا ست. عبید برخلاف بسیاری از شاعران اسلام زده و دربارپرورده که اسلام را بی عیب  ومسلمانی مردم را پراز عیب می بینند، مساله را ازدیدگاهی کاملأ متضاد می نگرد ومردم را نه تنها بی گناه وبی عیب، بلکه مورد ظلم مذهب نیز می بیند.

 

الف ـ عبید وخدا

 

عبید برای انتقاد از مذهب وتفکر ایده آلیستی آن، از اصلی ترین بنیادهای خرافی آن، و اصلی تر از همه، از خدا آغاز می کند و خدا را نه تنها از دیدگاه فلسفی، که درتماس با زندگی روزمره ی مردم مورد بحث قرار می دهد ودر این بحث، از وجودِ خدا تاعلم و عدل و قدرت و درایت او را از زبان مردم به زیر سؤال می برد.

 

عبید در "رساله ی تعریفات"، خدا را دکانی می بیند که از شاه تا شیخ، هرکس به فرا خور زورش، در جهت منافع خویش، ازآن بهره می گیرد:

"الخدا ـ خوان یغما"

اما همین خدای خوان یغما، که مظهر عدل وعلم و انصاف و ... است، آنجا که درتماس بازندگی طبقه ی محروم قرار می گیرد، نه علم و عقل و درایتش درست است و نه عدل و انصافش:

 

"روستائی ماده گاوی داشت وماده خری باکرٌه. خربمرد. شیر گاو به کُرٌه خر می داد و ایشان را شیر دیگر نبود. روستائی ملول شد وگفت "خدایا تواین کُرٌه خر رامرگی بده تا عیالان من شیر گاو بخورند. روز دیگر در پایگاه رفت. گاو را دید مُرده. مردک را دود از سر برفت. گفت "خدایا من خر را گفتم. تو گاو را ازخر باز نمی شناسی؟"

 

عبید در زمینه ی علم خدا لطیفه ای دیگر دارد:

 

" درخانه ی حجی بدزدیدند. او برفت درمسجدی برکند و به خانه بـُرد. گفتند: چرا در مسجد برکنده ای؟ گفت: درخانه ی من دزدیده اند، وخدا دزد در را می شناسد. دزد را به من بسپارد و دَرِ خانه ی خود باز ستاند."

 

در مقایسه ی این دولطیفه، جز آنکه توده را به اندیشه وا می دارد که خداوند عالم تا کجا عالم و آْگاه است، و این چگونه علمی است که به زیان محرومان تمام می شود. درلطیفه ی دوم راه حلی برای مقابله با این علم دروغین ارائه می دهد و قهرمان لطیفه ی او خدا را به مبارزه می خواند. نتیجه ی این مبارزه را نیز خواننده ی عبید پیشاپیش می داند: کسی که دراین مبارزه رو در روی او قرار خواهد گرفت نه خدا، که گزمه وشیخ و حاکم و قاضی خواهد بود. و بنابراین، جنگ قهرمان او، نه با خدای خیالی ایده آلیست ها، که با آفرینندگان و پاسداران اوست، که پاسداران دزدی وغارت وظلم اند.

 

عبید، حاکمیت مقدر خدا را، در رساله ی اخلاق الاشراف، با زبانی ساده مورد سؤال قرار می دهد:

 

درزمان مبارک حضرت رسول، کفار را می گفتند که: "درویشان را طعام دهید." ایشان می گفتند که: "درویشان، بند گان خدایند. اگر خدا خواستی ایشان را طعام دادی. چون او نمی دهد ما چرا دهیم."

 

و بار دیگر، علم خدا را همراه با عدل او، به بن بست می کشاند؛ و به همان نتیجه ای می رسد که ناصرخسرو و خیـّام وبوعلی. وجوابی که می دهد به سنگلاخ انداختن مدافعان حاکمیت تقدیر و مـُـشوّقان ترحم است.

 

عبید، همین اعتقاد به تقدیر ظالمانه ی خدا را، درلطیفه ای دیگر درحکایات عربی رساله ی دلگشا، به زبانی دیگر بیان می کند:

 

"زنی شوهر را گفت ای قلتبان، ای بینوا. شوهر گفت خدای را شکر، که مرا دراین میان گناهی نباشد. اولی از تو است و دومی ازخدا."

 

و تهی دستی توده را نه گناه آنان، که گناه مجموعه ای می داند زیرِ نام خدا ومذهب.

 

قهرمانان هزل عبید در برابر پدیده ی ظالمانه ی خدا، رفتارهای گوناگون دارند. آنجا که مـُبلِغان خدا کعبه را خانه ی خدا می نامند، وبه گوش مؤمنان می خوانند که درآنجا بیش از هرجای دیگر به خدا نزدیکند، قهرمان عبید، سخن گزنده ی خود را درخانه ی خدا وبا او درمیان می نهد:

 

"اعرابی به حج رفت. درطواف، دستارش بربودند. گفت: خدایا یکبار که به خانه ی تو آمدم، فرمودی که دستارم بربودند. اگر یک بار دیگر مرا دراینجا ببینی بفرمای تا دندانهایم را بشکنند."

 

اعرابی که خدا را پذیرفته است، تعارضی بین صفات نیک خدا و رفتار زشت او می بیند و پدیده ی خدا را، درتماس با زندگی بیشتر می شناسد، و برای همیشه به او پشت می کند.

 

عبید، اوج رابطه ی انسان وخدای اسلام را درست همان چیزی را می بیند که ما امروز شاهد آنیم: مرگ. چرا که خدای تازی خدائی است قهّــار وجبّـــار که برای نزدیک شدن به او باید از گذرگاه مرگ عبور کرد، برای خشنودی او باید مــُـرد، و عشق به او یعنی عشق به مرگ.

 

این برداشتِ از خدا، در میان مردمی که بنیاد زندگی را برشادی می بینند، برداشتی است هضم ناشدنی که ایرانیان، پس از چهارده قرن هنوز باآن مقابله می کنند و اگر چند گاهی، زیر فشار حکومت های مذهبی، شادی های شان را به پستوی خانه ها می برند، این دوره های کوتاه را ازسر می گذرانند و با سر پا کردن سنت های شاد وزندگی بخش خویش، دست رد به سینه ی خدای مرگ اندیش سامی می زنند. نمونه ی این طرز تفکر در هزل عبید جلوه یی والا دارد:

 

"زرتشتی را گفتند تفسیر انا لله وانا علیه راجعون چه می باشد؟ گفت تفسیرآن ندانم، اما نیک دانم که درمهمانی وعروسی ومجلس انس اش نگویند."

 

قهرمانان عبید در رویارویی با چنین خدایی، به آنجا می رسند که یکسره از او قطع امید می کنند، خود را ازبیراهه ی اعتقادات زندگی کـُش مذهب بیرون می آورند و براه روشن درک نیروی انسان از واقعیات می افتند:

 

" حجی به خریدن خر به بازارمی رفت. مردی گفتش "به کجامی روی؟" گفت "به بازار می روم تا خری بخرم." گفت "بگوانشاءالله." گفت "چه جای انشاءالله باشد؟ خردربازاراست وزردرکیسه من."

 

اگرچه با شیوه ی موجز عبید در لطیفه نویسی، این لطیفه می تواند درهمین جا تمام شود، وقهرمان او با داشتن زر در کیسه ، به "یاری خدا" نیازی نمی بیند، اما عبید به خاطر نتیجه ای دیگر، لطیفه را ادامه می دهد:

 

"چون به بازار رفت زرش بدزدیند. در راه بازگشت، مرد پرسید: ازکجا می آیی؟ گفت از بازار می آیم. انشاءالله خری نخریدم، انشاء الله. زیان دیده و بی زر به خانه می روم، انشاءالله."

 

وقهرمان که دزد زدگی و تهی دستی خود را نشانه ای از "یاری خدا" می بیند، ذهن ساده ی او می پذیرد که یا باید با گفتن انشاء الله به خدا رشوه داد، ویا دزد "او" تهی دستش خواهد بود.

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

نظر شما نشانه لطف شماست نظر یادت نره خوش تیپ
مدیر وبلاگ : محمد مختاری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان


منبع کدهای وبلاگ