تبلیغات
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی - مجموعه طنز عبید زاکانی
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی
مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم . ویلیام جیمز

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

مجموعه طنز عبید زاکانی

عبید زاکانی از اوّل تا آخر عمر خود با مردم شوخی داشت. یکی از شوخی‌هایش هم این بود که دقیقاً همان روزی متولّد شد که مورخان از آن بی‌خبرند و احتمالا" نوه ، نتیجه ، نبیره و ندیده‌های عبید هنوز هم نمی‌دانند باید در چه روزی برای جد بزرگوارشان ، جشن تولّد بگیرند ! در مورد درگذشتش هم ماجرا از همین قرار است ؛ البته طبق تحقیقات عبید شناسی که تا به حال انجام شده ، بسیاری از مورخان ادبی آورده‌اند که : «عبید زاکانی اوایل قرن هشتم هجری در قزوین به دنیا آمده و با حافظ  معاصر بوده است. همچنین تاریخ درگذشت وی را بین سال‌های ۷۶۱ تا ۷۶۹ نقل كرده اند.»

ادامه در ادامه مطلب

عدّه‌ای نام اصلی این طنزپرداز بزرگ ایرانی را عبیدالله ، عدّه‌ای نظام‌الدین و عدّه‌ای هم نجم‌الدین نقل کرده‌اند . عبید منتسب به خاندان زاکانیان قزوین است. تعداد کمی از مورخان ادبی هم می‌گویند که گویا او چندی هم عهده ‌دار مقام وزارت بوده است ؛ ‌امّا از آن‌جا که عبید در اشعارش بارها گفته است که وضع مالی خوبی نداشته است ، نتیجه می‌گیریم که بنده‌ خدا یا اصلاً وزیر نبوده و یا از وزارت هیچ خیری ندیده است. خودش که می‌گوید :

 

وای بر من که روز و شب شده‌ام

 

دایماً همنشین و همدم قرض

 

مدّتی گرد هر کسی گشتم

 

بو که آرم به دست مرهم قرض

 

 آخرالامر هیچ کس نگشاد

 

پای جانم ز  ِ بند محکم قرض !

 

در جایی دیگر هم گفته است که :

 

مردم به عیش و شادی و من در بلای قرض

 

هر یک به کار و باری و من مبتلای قرض

 

قرض خدا و قرض خلایق به گردنم

 

آیا ادای فرض کنم یا ادای قرض ؟

 

مردم ز  ِ دست قرض گریزان و من به صدق

 

خواهم پس از نماز و دعا از خدای قرض !

 

این را هم باید بگوییم که عبید فقر و تهیدستی خویش را بر غنای ظاهری ثروتمندان ترجیح

 

می‌دهد و می‌گوید :

 

در دست و کیسه ما ، دینار کس نبیند

 

بر سکّه دل ما ، نقش درم نباشد

 

مشتی مجردانیم ، بر هیچ دل نهاده

 

گر هیچ‌مان نباشد ، از هیچ غم نباشد ...

 

«دولتشاه سمرقندی» در تذکره‌ مشهور خود می‌گوید: «عبید از شاعران زمان خود با «جهان خاتون» و «سلمان ساوجی» بارها مشاعره داشته است .» او همچنین ذکر است كه : «عبیدالله زاکانی مردی خوش‌طبع و اهل فضل بوده و هر چند فاضلان او را از جمله هزالان می‌دانند ، امّا در علوم مختلف ادبی صاحب سبک است و در روزگار شاه ابواسحاق در شیراز به تحصیل علوم مختلف مشغول بوده است.»

 

همچنین در تذکره‌های فراوان دیگر نیز درباره‌ اخلاق خوش او آمده است که: «عبید به شدّت پای‌بند اخلاق است ؛ به خصوص اخلاقی که بر پایه‌ی شریف‌ترین احساس بشری یعنی اخلاص بنا شده است . عبید ریا نمی‌کند و از زاهدان ، صوفیان و عالمان ریاکار نیز ، انتقاد می‌کند.» او درباره‌ی ریا می‌گوید:

 

به کنج عزلت از آن روی گشته‌ام خرسند

 

که دیگرم هوس صحبت ریایی نیست ...

 

عبید زاکانی علاوه بر آن‌ که طنزنویس زبردست و نکته‌سنجی است ، شاعر ماهری نیز هست و تجربه‌ شعر سرودن او در قالب‌های مختلف از جمله : قصیده ، ترکیب‌بند ، ترجیع‌بند ،‌ غزل و رباعی و مثنوی ، گواه این ادعای ماست . کلیّات عبید زاکانی شامل : اخلاق الاشراف ، ریش‌نامه ، صد پند ، ترجیع‌بند ، تضمینات و قطعات ، رباعیات ، رساله دلگشا ، تعریفات ملّا دو پیازه ،موش و گربه و سنگ‌تراش است که در میان این آثار رباعیات، موش و گربه ، ریش‌نامه  و رساله دلگشا از شهرت و اعتبار بیش‌تری برخوردارند .

 

هدف عبید از به کارگیری طنز ، نشان دادن نابسامانی‌های زمان خویش به مردم و مخاطبان آثارش و نیز انتقاد از حاکمانی است که دچار فساد اخلاقی بودند . در هزل و فکاهه نیز عبید قصد شاد کردن مردم و نشاندن گل لبخند به روی لب‌های مردم را داشته است. در هجو هم او به بدگویی از اشخاصی پرداخته که از نظرش دچار مشکل اخلاقی بوده‌اند و به خصوص در حق مردم ظلم و ستم می‌کردند .

 

در مورد زبان شعری عبید هم تنها همین نکته کافی است که بدانید ، منتقدان ادبی زبان او را زبانی شسته رفته و عاری از لغات دشوار و کهنه می‌دانند و به همین دلیل زبان او را به زبان حافظ  ، بسیار شبیه دانسته اند .

 

حکایات و لطایف رساله‌ دلگشا :

 

رساله‌ دلگشای عبید زاکانی شامل حکایات طنزآمیز و لطایفی هستند که از شهرت بسیاری برخوردارند تا آن‌جا که بسیاری از این حکایات و لطایف سینه به سینه به مردم منتقل شده‌اند و هم اکنون نیز نقل سر زبان‌ها هستند . در ادامه دو نمونه از این حکایات طنزآمیز و لطایف را می‌خوانید :

 

(( کلاه و کچل ))

 

کچلی از حمّام بیرون آمد و دید که کلاهش را دزدیده‌اند . داد و فریادی راه انداخت و کلاهش را از حمّامی خواست . حمّامی گفت : « من کلاه تو را ندیده‌ام و تو چنین چیزی به من نسپرده‌ای . شاید اصلاً کلاهی بر سر نداشته‌ای . » کچل گفت: « انصاف بده ‌ای مسلمان! آخر این سر من از آن سرهاست که بشود بدون کلاه بیرونش آورد ؟ »

 

(( بادمجان ))

 

روزی سلطان محمود گرسنه بود و غذایی خواست . از آن‌جا که مهیّا کردن غذاهای دیگر، طول می‌کشید ، فوراً بورانی بادمجان آماده کردند و آوردند . سلطان بادمجان را خورد و او را خوش آمد . پس گفت : « الحق که بادمجان غذایی نیکوست . » ندیمی که آن‌جا بود ،‌ مدّتی دراز در وصف بادمجان و خواصش سخن گفت و سلطان همچنان می‌خورد . تا این‌که سیر شد و گفت : « بادمجان غذایی تلخ و مضر است . » آن ندیم باز لب به سخن گشود و این بار دیر ‌زمانی از مضرات بادمجان گفت . سلطان متعجّب شد و گفت : « ای مردک ، تو نبودی که در خواص بادمجان‌ها سخن گفتی ؟ » ندیم گفت : « ای سلطان ، من ندیم توام نه ندیم بادمجان . باید چیزی گویم که تو را خوش آید ، نه بادمجان را . »

 

موش و گربه :

 

دوستان خوبم ! از آن‌جا که قصیده موش و گربه عبید زاکانی از درخت سرو هم بلند قد ‌تر است ، مجبوریم مختصری از آن را برای شما بیاوریم تا خودتان تشویق و تحریک و غیره بشوید و به سمت خواندن این قصیده‌ی طولانی بروید ! تازه همین الآنش هم سردبیر مجله دارد غر می‌زند که : « بس کن دیگر نویسنده‌ پرحرف ! مگر نشنیده‌ای که از قدیم گفته‌اند: کم گوی و گزیده گوی چون در ! » ولی ما به خاطر گل روی شما تحمّل می‌کنیم و نمی‌گذاریم کاسه‌ی صبرمان به این زودی‌ها لب‌ریز بشود !

فقر شاعر

گفته‌اند: بعد از مرگ عبید زاكانی، فرزندانش نقشه گنجی از او یافتند، بی‌اندازه خوشحال شدند كه بالاخره پدرمان میراثی برایمان به جای نهاده است.
فی‌الحال رفتند و طبق نقشه زمین را كندند و جعبه‌ای قفل شده را یافتند. هنگامی كه در آن را گشودند، كاغذی تا شده در آن یافتند. آن را باز كرده این شعر را در آن دیدند كه به خط خود عبید نوشته است:

خدا داند و من دانم و تو هم دانی
كه یك فلوس ندارد عبید زاكانی

اطلاق الاشراف
عاقبت ظلم و عدل: در تواریخ مغول آمده است كه هلاكوخان چون بغداد را تسخیر كرد، جمعی را كه از شمشیر بازمانده بودند، بفرمود تا حاضر كردند. چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت كه باید صاحبان حرفه را حفظ كرد. رخصت داد تا بر سر كار خود رفتند. تجار را مایه فرمود دادند،‌ تا از بهر او بازرگانی كنند. جهودان را بفرمود كه قوی مظلومند، به جزیه از ایشان قانع شد. قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و گدایان و قلندران و كشتی‌گیران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا كرد و فرمود: اینان در آفرینش زیادی هستند و نعمت خدای را حرام می‌كنند! حكم فرمود تا همه را در شط غرق كردند و روی زمین را از وجود ایشان پاك كرد.لاجرم نزدیك نود سال پادشاهی در خاندان او باقی ماند و هر روز دولت ایشان در افزایش بود.ابوسعید بیچاره را چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل موسوم گردانید؛ در اندك مدتی دولتش سپری شد و خاندان هلاكوخان و كوشش‌های او در سر نیت ابوسعید رفت. رحمت بر این بزرگان صاحب توفیق باد كه خلق را از تاریكی گمراهی عدالت به نور هدایت ارشاد فرمودند.
"بله" نگو
یكی از بزرگان فرزند خود را فرموده باشد كه ای پسر، زبان از لفظ "نعم" حفظ كن و پیوسته لفظ "لا" بر زبان ران و یقین بدان كه تا كار نفر با "لا" باشد كار تو بالا باشد و تا لفظ تو "نعم" باشد‌، دل تو به غم باشد.
نهایت خساست
بزرگی كه در ثروت، قارون زمان خود بود، اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع كرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر كرد. گفت: ای فرزندان، روزگاری دراز در كسب مال، زحمت‌های سفر و حضر كشیده‌ام و حلق خود را به سرپنجه گرسنگی فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ وجه دست خرج بدان نزنید.اگر كسی با شما سخن گوید كه پدر شما را در خواب دیدم قلیه حلوا می‌خواهد، هرگز به مكر آن فریب نخورید كه آن من نگفته باشم و مرده چیزی نخورد.اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس كنم، بدان توجه نباید كرد كه آن را خواب و خیال و رویا خوانند. چه بسا كه آن را شیطا به شما نشان داده باشد، من آنچه در زندگی نخورده باشم در مردگی تمنا نكنم. این بگفت و جان به خزانه مالك دوزخ سپرد.
چانه‌زنی
بزرگی در معامله‌ای كه با دیگری داشت، برای مبلغی كم، چانه‌زنی از حد درگذرانید. او را منع كردند كه این مقدار ناچیز بدین چانه‌زنی نمی‌ارزد. گفت: چرا من مقداری از مال خود ترك كنم كه مرا یك روز و یك هفته و یك ماه و یك سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمك دهم، یك روز بس باشد، اگر به حمام روم، یك هفته، اگر به حجامت دهم، یك ماه، اگر به جاروب دهم‌، یك سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی كه چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با كوتاهی از دست من برود؟!
گوشت را آزاد كن
از بزرگان عصر، یكی با غلام خود گفت كه از مال خود، پاره‌ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام شاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. غلام فرمان برد.خواجه زهر مار كرد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از كار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد كنم. گفت: ای خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر مبارك می‌گذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد كن!

__________________

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

نظر شما نشانه لطف شماست نظر یادت نره خوش تیپ
مدیر وبلاگ : محمد مختاری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان


منبع کدهای وبلاگ