تبلیغات
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی - طنز ایرج میرزا
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی
مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم . ویلیام جیمز

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

طنز ایرج میرزا

اگر بهشت شنیدی بساط دوشین بود
 رفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بود
 چه بودی ار شب هر جمعه حال ما این بود
 چه حال خوب و شب جمعه ی خوشی دیدیم
 که چشم چرخ در آن شب به خواب سنگین بود
عجب شبی به احبا گذشت و پندارم
 ولی در آن شب دیدم که دیده بدبین بود
 جهان به دیده ی من ناپسند می آمد

ادامه در ادامه مطلب

بعد ارگ شده است ، اما حالا نشود
بنشسته است غباری ز تو در خاطر من
 که بدین زودی از خاطر من پا نشود
دلم از طبیعت پر ریبت تو سخت گرفت
تا شکایت نکنم از تو دلم وا نشود
خواهی ار رفع کدورت شود از خاطر من
عذر خواهی بکن البته والا نشود
 گر چه در دولت مشروطه زبان آزاد است
لیک راز رفقا باید افشا نشود
غزلی گفتم و کلک تو مرا رسوا کرد
 گرچه هرگز هنری مردم رسوا نشود
اسم نان بردم و گفتی تو که نان دگران
همچو نانی که خورد حضرت والا نشود
 محرمانه دو سه خطر زیر غزل بنوشتم
 گفتم این راز ز کلک تو هویدا نشود
سر من فاش نمودی تو و تقصیر تونیست
 شاعری شاعر از این خوب تر اصلا نشود
من جواب تو به ایین ادب خواهم داد
تا میان من و تو معرکه بر پا نشود
 تو هنرمندی و من نیز ز اهل هنرم
 در میان دو هنرمند معادا نشود
 تو کسی هستی کاندر هنر و فضل و کمال
یک نفر چون تو در این دنیا پیدا نشود
شاهد هلم و ادب چون به سرای تو رسید
 گفت جایی به جهان خوشتر از اینجا نشود
 هر که بیتی دو به هم کرد و کلامی دو نوشت
با تو در عرض ادب همسر و همتا نشود
نه ملک گردد هر کس که به کمف داشت قلم
 با یکی جقه ی چوبینه کسی شا نشود
نشود سینه ی تو تنگ ز گفتار عدو
سیل هرگز سبب تنگی دنیا نشود
 غم مخور گر نبود کار جهانت به مراد
 کار دنیا به مراد دل دانا نشود
 رفت مطلبی ز میان صحبت ما از نان بود
همه خواهیم که بهتر شود اما نشود
نان نمی گویم خوبست ولی بد هم نیست
 نان نبود آنچه تو می خوردی حاشا نشود
ایکه بودی دو سه مه پیش در این ملک خراب
 نان سنگک که دگر پشمک و حلوا نشود
 نان از این تردتر و خوب تر و شیرین تر
 زحمت خواجه ی ما باید اخفا نشود
 این که طیبت بود اما به حقیقت امروز
 کرد کاری که برای نان بلوا نشود
 باز ما شکر و ممنونیم از شخص وزیر
کار ارزاق بدین سختی گویا نشود
شاه اگر محتکری چند به دار آویزد
دم نانوایی این شورش و غوغا نشود
 ور ز نانواها یک تن به تنور اندازد
 به خداوند تبارک و تعالی نشود
 تا سیاست نبود در کار ،‌ این کار درست
غافل از گندم تا آخر جوزا نشود
 ما همین قدر ز ممتاز تمنا داریم
کار این لک فره یا بشود یا نشود
بس کن ایرج سخن از نان و ز جانان می گوی

ز لطف حاج امین جمله ی تحت تأمین بود
 لوازن طرب و موجبات آسایش
 نه در سری هوس بد نه در دلی کین بود
 تمام حرف وفا در لب و صفا در چشم
 نه ذکر آنقره نی صحبت فلسطین بود
 نه از میلسپو آنجا سخن نه از نرمال
 نه فکر مؤتمن الملک و ذکر چایکین بود
نه گفتگوی رضاخان نه یاد احمد شاه
 کباب بره ی خوب و شراب قزوین بود
 انار و سیب و به و پرتقال و نارنگی
 گل و بنفشه فزون تر ز حد تخمین
عرق به حد کمال آب جو به حد نصاب
یکی نبود که بدخوی و زشت ایین بود
معاشران همه خوش روی و مهربان بودند
 ادیب السلطنه و فتح بود و فرزین بود
جلال و حاج زکی خان و اعظم السلطان
 بتول بود و قمر بود و ماه و پروین بود
بس است آنچه شنیدی تو یا بگویم باز
 هزار چندان بود و هزار چندین بود
نگارخانه ی چین بود و بارنامه ی هند
 که نسج آن غرض از کارگاه تکوین بود
 بتول چارقدی بر سرش ز منسوجی
 دو قسمت متساوی ز موی مشکین بود
به گرد عارضش از زیر چارقد بیرون
بنفشه بود که اندر کنار نسرین بود
 سفید روی و بر اطراف آن و موی سیاه
که بکر بود و منزه ز قید تزیین بود
نداده بود به خود هیچ گونه آرایش
چو صعوه یی که گرفتار چنگ شاهین بود
دلم تپید چو بر چشم او گشادم چشم
قمر مگو که یکی ازبدایع چین بود
قمر مگو که یکی از ودایع حق بود
 چه گویمت که چها در میان پاچین بود
 به پا ز حله زربفت داشت پاچینی
 شبیه مادموازلهای برن و برلین بود
 از آن لطافت و آن پودر و پارفم و توالت
 نموده جمع به سر گیسوان زرین بود
مثال خوشه ی خرما فراز نخل بلند
کلید محبس دلهای مستمندین بود
 نه شانه بود که آن گیسوان به هم می ریخت
که پیر بودم و رخسار من پر از چین بود
مرا به مهر ببوسید و من خجل گشتم
 مگر به لعل وی آب حیات تضمین بود
دلم جوان شد و طبعم روان از آن بوسه
 قمر مطابق او در غناء شیرین بود
 بتول شور به مجلس فکند با ویلن
اگر چه قلب پدر مرده طفل مسکین بود
 به یک تغنی او در نشاط می آمد
 طلاق دیده زن ناگرفته کابین بود
 ز یک ترنم او شادمان شدی گر چند
 اگر نه بر رخشان آن نقاب چرکین بود
 روان جامعه از این دوزن صفا می یافت
که باده نوشان سرمست و باده نوشین بود
کشید کار در آخر به تعزیت خوانی
 همان دو باز سنان بود و شمر بی دین بود
یکی سکینه یکی مادر وهب می شد
 حکایت سپر و گرز بود و زوبین بود
 چو شمر حضرت عباس را طلب می کرد
حقیقة یکی از جمله ی ملاعین بود
چه گویمت که چه می کرد اعظم السلطان
 همیشه این حرکت از خواص فرزین بود
 جناب فرزین گه راست رفت و گاهی چپ
اگر چه اول شب با وقار و تمکین بود
 ادیب سلطنه هم بد نشد در آخر کار
 که اندر آن خورش قیمه بود و ته چین بود
 چو نیمی از شب بگذشت سفره آوردند
به خاصه کز سر شب بار معده سنگین بود
 شکم پرست کند التفات بر مکول
 کسی که ماند به جا فتح و آن خواتین بود
ادیب و فرزین بعد از دو ثلث شب رفتند
 اگر چه کثرت جا و وفور بالین بود
جناب حاج امین باقمر به یک جا خفت
وکیل محترم ما هم از خبیثین بود
بلی قمر یکی از جمله ی خبیثاتست
بتول بکر و جلال الممالک عنین بود
من وبتول به جای دگر شدیم ولی
 برین و بالین بر من عبیر آگین بود
 به یاد خلق خوش میزبان و مهمانان
 شبی که در همه ی عمر خوش گذشت این بود
خلاصه بر من مهجور راست می خواهی
که همچو بزم سزاوار شرح چونین بود
 به یادگار شب جمعه گفتم این اشعار
که عمر من به حدود ثلاث و خمسین بود
گمان نبود که دیگر شبی چنین بینم 
 


 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

نظر شما نشانه لطف شماست نظر یادت نره خوش تیپ
مدیر وبلاگ : محمد مختاری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان


منبع کدهای وبلاگ