تبلیغات
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی - جهان ملک خاتون
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی
مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم . ویلیام جیمز

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جهان ملک خاتون

جهان ملك خاتون دختر جلال الدین مسعود شاده از شاعران نیمه دوم قرن هشتم هجری بوده كه در شیراز متولد شد.  
آخرین نامادری جهان، سلطان بخت نام داشت كه وی را بسیار دوست می داشت و در غزلیاتش از سلطان بخت نام آورده است.  
وی در ابیاتش به اسم خود (جهان) تخلص كرده است. درسال 743 ه‍ ق كه پدر جها با سلطان بخت در بغداد ازدواج می كند، در همان سال به شیراز می رود و بعد از یك سری كشمكش های سیاسی پدر ایشان كشته می شود و نوعروس در انتظار او تنها می ماند جهان ملك خاتون نیز پس از كشته شدن پدر با دشمنان خاندان خویش در شیراز مانده و به اضطرار یا اختیار مدح آنان را می گفت.  
چندی بعد نامادری او هم از دنیا رفت و وی تنها شد. جهان با مردی كه در حكومت، منصبی داشته ازدواج می كند.  
اشعار وی بیش از 5500 بیت شامل قصیده، ترجیع بند، قطعات، غزلهای متعدد و رباعیات است.  
تاریخ فوت جهان را بعد از سال 784 ه‍ ق آورده اند.  
   
ادامه در ادامه مطلب.

اکنون شاید در حدود ۶۰۰ سال از زمان جهان ملک خاتون – شاعره ی قرن هشتم- می گذرد، به زنان شاعر پیش از او که کم و بیش اشعاری از آنها باقی مانده؛ از قبیل رابعه قزداری و مهستی گنجوی کاری نداریم، چرا که اگر در مقام مقایسه برآییم، شعرهای رابعه بسیار شورمند تر از شعر های اوست، و نیروی خیال هم در شعر مهستی قابل قیاس باجهان ملک خاتون نیست.
آنچه این نوشتار را به پیش می راند، فقط جسارت او در قرن هشتم است که در آن زمان های دور و دیر وی بر آن واداشته که شعر هایش را ثبت و ضبط کند و از آنها دیوانی فراهم آورد و صد البته که او این سد را با دشواری بسیار شکسته است. و دیگر این تأسف که چرا بعد از اینکه او این دشوار را از پیش پا برداشته، شاعره های بعدی، از او پیروی نکرده اند، راه او را ادامه نداده اند و باز هم همچنان در پرده و حجاب شعر سروده اند و تا دوران فعلی هیچیک از آنان اقدام به جمع آوری اشعار خود نکرده و دیوانی از خود برای آیندگان به میراث نگذاشته اند.
بیشتر زبان شناسان بر این باورند که زبان فارسی یکی از زبان های شگفت انگیز و آهنگین جهان است و پر واضح است که چنین زبانی می تواند شاعران بسیاری را در دامان خود بپروراند و با اینکه در میان این شاعران، تعداد شاعران زن هم کم نبوده، اما معلوم نیست که چرا از آنان رد پایی روشن و در خور اعتنا باقی نمانده و چرا کتاب های تاریخ ادبیات و تذکره های شاعران را انبوهی از مردان شاعر پر کرده اند؟
با نگاهی دوباره به تاریخ شعر فارسی از آغاز در می یابیم که تعداد زنان شاعر _ آنان که کم و بیش به آوازه ای رسیده اند، بسیار اندک و به قولی انگشت شمار است. در این میان فقط می توان به رابعه و مهستی نخستین شاعره ها اشاره داشت و بعد با فاصله ی بسیار از عالمتاج فراهانی( ژاله قائم مقامی۱۲٣٣ شمسی) نام برد، سپس به پروین (۱۲٨۵) زسیدو بعد هم ازقرهالعین(۱۲۹۲)یاد کرد و حساب بعد از آنهم که به دوره ی جدید شعر فارسی می رسیم، دیگر جداست.
تردیدی نیست که در این میان، زنان شاعر دیگری هم بوده اند اما یا از آنها چیزی باقی نمانده ،یا بجز دو سه خطی از یک غزل ناقص یا دوسه تک بیتی چیزی باقی نمانده که اگر هم نمی ماند سنگین تر بود و راستش را بخواهید از رابعه و مهستی هم بجز یکی دو غزل و یا تعدادی رباعی چیزی در دست نیست. از شعر های شور انگیز طاهره هم، با اینکه با زمان امروز چندان فاصله ای ندارد بجز مجموعه ای مخدوش چیزی ضبط نشده، چرا که در مورد اشعاری که به قرهالعین منسوب است، نظرهای مختلفی داده شده و بعضی از تذکره نویسان شعرهای او را به شاعرانی از قبیل«صحبت لاری»، «ام هانی»، «عشرت شیرازی» و دیگران نسبت داده اند و اصلا ً چرا راه دور برویم از شمس کسمایی هم که از پیشگامان شعر نو به حساب میآید و مرگش در سال ۱٣۴۰ خورشیدی اتفاق افتاده، بجز چند قطعه ی پراکنده در اینجا و آنجا چیزی باقی نمانده و به روایتی دیوانش گم شده است.
باز جای شکرش باقی است که از پروین اعتصامی مجموعه ی کاملی برای ما به میراث رسیده، هر چند که به نقل قول از دکتر محمد جواد شریعت: « پدر پروین تا قبل از ازدواج با طبع دیوان شاعره ی عزیز ما موافقت نمی فرمود، زیرا اختمال می داد که در این مورد سو ءتعبیر شود و طبع دیوان را تبلیغی برای به دست آوردن شوهر کنند.»(۱)
و جای شکر بیشتر هم اینکه پژمان بختیاری فرزند خلف ژاله اقدام به جمع آوری اشعار مادر نموده و آنها را از آسیب های زمان حفظ کرده است. البته جا دارد که در اینجا درودی جانانه به روان حبیب یغمایی، مدیر ماهنامه یغما فرستاد، زیرا هم او بود که پژمان را به این کاربرانگیخت. در باره ی تاریخچه ی آن روایت است که پژمان بختیاری که یکی از همکاران و همراهان ماهنامه ی یغما بوده، روزی در دفتر مجله ی یغما شعری از مادر می خواند، حبیب یغمایی با پافشاری از او می خواهد که چندی از اشعار مادر را که تا آن زمان جایی به چاپ نرسیده بوده، در اختیار ماهنامه ی یغما بگذارد. پژمان می پذیرد و به این ترتیب قصیده ی«شوهر» در آذرماه ۱٣۴٣، و قطعه ی «پس از مرگ شوهر» در بهمن ماه ۱٣۴٣ و شعر «تصویر هستی» در اسفند ۱٣۴٣ چاپ می شوند و خوانندگان را بسیار شگفت زده کرده و وادار به نوشتن نامه های ستایش آمیز می کند، چنانکه یغمایی در این مورد می نویسد: « اشعار ژاله سخت مورد پسند و ستایش دانشمندان واقع شده و حق هم همین است. تصور می رود که پژمان بعضی از کلمات قصیده ی «شوهر» را تغییر داده از جمله به نظر می رسد که مصراع اول این قصیده بوده است هم بستر من طرفه شوهری است نه همصحبت من و امکان دارد چند بیتی را هم حذف کرده باشد که اگر این حدس صائب باشد، خوب نکرده است.»
اما از جمله خوانندگانی که به ستایش برمی خیزند دکتر باستانی پاریزی و نیز شخصی است به نام محمد جواد شریعت ، که قطعه شعری بدین مضمون می سراید:
دوش خواندم ز نامه ی یغما
چامه ای نغز و شعر چون شکری
لفظ و معنی ز غایت خوبی
هر یکی بود بهتر از دگری
لفظ در حد اعتدال و کمال
معنی اش سوی ذوق و عشق دری
چامه ای سخت استوار چنانک
خوبی اش را نبود حد و مری
وین عجب بین که چامه ای چونان،
بود از بانوی لچک به سری
شعری از بانویی، ولی خواهم
از یکی مرد همچو آن اثری
بود از «ژاله» مادر «پژمان»
که او شاعری است با هنری
کاش «یغما» همیشه اینسان بود
گرچه اینگونه هست بیشتری
شاد بادا همیشه «یغمایی»
که کند یاد صاحب ِ نظری
خوان یغمای او بود جاوید
که ورا هست نیک ما حضری
رحمت حق به مادر پژمان
که بدین خوان نهاد نقل تری
پس از آن پژمان با توجه به استقبال خوانندگان و نیز اصرار حبیب یغمایی اقدام به چاپ دیوان شعر مادر می کند.
و اما علت اینکه چرا از دیگر زنان شاعر مجموعه ای در دست نیست و چرا احساس شاعرانه ی زنانه در غبار زمان به فراموشی کشیده شده، این است که در آن زمان ها که مردان به سادگی می توانستند در میدان شعر و شاعری بتازند و از تمامی احساسات رزمی و بزمی خود به آشکار سخن بگویند، بازگویی احساسات شاعرانه برای زنان غیر مجاز و ناپسند شناخته می شده و سرکوب می گردیده و اگر زنی شعری می سروده به فساد ذهنی محکوم می شده است. بنابراین زنان شاعر پیشه ای که از این موهبت الهی برخوردار بودند، بجای آنکه بر خود ببالند، احساس گناه می کردند و چون به حال درونی خود راه می یافتند و شعری می سرودند، یا آن را پنهان و معدوم می کردند و یا اینکه آن را پشت تخلص های محقرانه ای از قبیل ضعیفه، کنیزه، عاجزه، افسرده، ملولی ، حجابی، عفتی، کمینه، بی نشان و خلاصه از این دست تخلص ها، مدفون می ساختند که سراینده به درستی شناخته نشود.
این است که سراسر تذکره های زنان، از قبیل « از رابعه تا پروین» پر است از نام های عاریتی محقرانه و یکی، دوبیتی که به هر کدام از این نام ها ی نامشخص منسوب است که درنگ به روی این مسأله می تواند کاملا ً موقعیت زن شاعر و بطور کلی موقعیت زن را در آن دوران آشکار سازد. از این گذشته بسیاری از این بیت های پراکنده هم فاقد زنانگی شاعرانه است، زیرا بعضی از این شاعران برای پنهان کردن حال و هوای زنانه، دست به سرودن شعر های مردانه زده، بدینگونه که خود را مرد پنداشته و معشوق خود را زن. مثلا ًشاعره ای با تخلص همدمی خود را در مقام مجنون و معشوق را لیلی می انگارد و می گوید:
مجنون صفت از عشق بتان زار و نزارم/ دیوانه ی لیلی صفتانم چه توان کرد؟

یا شاعره ای به نام حیات یزدی در قرن دهم چون مجنون و فرهاد به دنبال عشق لیلی و شیرین است:
صحبت شیرین لبی، لیلی عذاری کرده ام پیدا/ در این ایام خوشحالم که یاری کرده ام پیدا
به یاد لعل شیرین می کنم چون کوه کن جایی/ چو فرهاد از برای خویش کاری کرده ام پیدا

و شاعره ای دیگر به نام سلطان معشوق خود را به صورت حوری بهشتی متجلی می کند:
با خیال تو و کوی تو نخواهیم بهشت/ حور چون تو و چون کوی تو کی هست بهشت؟
بعضی از زنان هم که شور شاعرانه داشتند، اما جسارت زنانه نداشتند، شعر را به شعار بدل کردند و به شعر های میهنی و اخلاقی روی آوردند و ندای آزادی و درس اخلاقیات سر دادند:
ایرانیان که فر کیان آرزو کنند / باید نخست کاوه ی خود جستجو کنند
مردی بزرگ باید و عزمی بزرگ تر / تا حل مشکلات به نیروی او کنند (نیم تاج سلماسی)
ای دل غمین برخیز،کن ثنای آزادی/تا کنم همی جولان در فضای آزادی (مهر تاج رخشان)

اما ناگهان در این میانه ، در قرن هشتم زنی ظهور می کند به نام جهان ملک خاتون که سرشار است از روانی شاعرانه . او بی اعتنا به همه ی آنچه که در دوره ی خود با آن روبروست، سراسر عمرش را شعر می سراید و شعر می سراید و شعر می سراید ... و از آنجا که می داند بعد از او ممکن است این سروده ها انکار شود و یا از میان برود و یا چون از آن زنی است به دور ریخته شود، در سال های پایانی زندگی اش بر آن می شود که آنها را با دست خود گردآوری کند. از این رو اشعار خود را که مجموعه ای از قصیده و قطعه و ترجیع بند و غزل و رباعی است، ظاهرا ً با هراس و پوزش و عذر خواهی از این جسارتی که مرتکب می شود، اما در باطن با عزمی استوار و پابرجا،با استناد به شاعری فاطمه زهرا «ان النساء راحین خلقن لکم / و کلکم تشتهی شم الریاحی» و نیز با آوردن یک رباعی از عایشه مقربه که شاید منظور همان رابعه سمرقندی باشد و نیز تأکید بر شاعری قتلغ ترکان و دخترش پادشاه خاتون، به قول خودش ملزم به این جسارت( جسارت جمع آوری اشعارش) می گردد، و آثارش را در دفتری گرد می آورد که:
که گر اهل دلی روزی بخواند
به آتش، آتش دردی نشاند
وجودی عاقل از وی پند گیرد
دل داناش آسانی پذیرد
بخشی از پوزش خواهی او را از دست یازیدن به این کار با هم مرور می کنیم:

«نزد ارباب علم و خداوندان عقل و ادب واضح و لایح باشد که اگر شعر فضیلتی خاص و منقبتی برخواص نبودی، صحابه ی کبار و علمای نامدار در طلب آن مساعی مشکور و اجتهاد موفور به تقدیم نرساندندی، اما چون تا غایت به واسطه ی قلت مخدرات و خواتین عجم مکرر در این مشهود شد، این ضعیف نیز برحسب تقلید شهرت این قسم را نوع را نقصی تصور می کرد و عظیم از آن مجتنب و محترز بودمی، اما به تواتر و توالی معلوم و مفهوم گشت که که کبری خواتین و مخدرات نسوان هم در عرب و هم در عجم به این فن موسوم شده اند، چه اگر منهی بودی جگر گوشه ی حضرت رسالت، خاتون قیامت، فاطمه زهرا رضی الله عنها تلفظ نفرمودی به اشعار ...»
جهان ملک خاتون فرزند جلال الدین مسعود شاه اینجو، از سلاله ی خواجه رشیدالدین فضل الله و غیاث الدین محمد وزیر و به قولی نسب او از سوی مادر به خواجه عبدالله انصاری عارف و شاعر معروف می رسد. به روایتی مادر وی سلطان بخت نام داشته و به روایت دیگر سلطان بخت نام زن پدر او بوده که جهان ملک با او احساس همدلی و نزدیکی بسیار می کرده، اما اساسا ً این موضوع از آن جهت دارای اهمیت است که جهان ملک بخاطر احساس همدلی با«سلطان بخت» نامی، این اسم را به روی فرزندش گذاشته که این فرزند در نوجوانی از دست می رود. ضربه ی این مرگ آنچنان سنگین می نماید که شاعر تا سال های سال سوگوار و غمگین بر جای می ماند و مرثیه های سوزناک می سراید:

دردا و حسرتا که مرا کام ِ جان برفت
وان جان نازنین جوان، از جهان برفت
بلبل بگو که باز نخواند میان باغ
کان روی همچو گل ز در ِ بوستان برفت
ای دل بگو به منزل جانان تو کی رسی؟
کارام جان من ز پی کاروان برفت
«سلطان بخت» ِ من به سر تخت وصل بود
آخر چرا به بخت من او ناگهان برفت؟

در مرثیه ی موثر و جانگداز دیگری، مادرانه از ژرفای جان می گرید و می گوید:

گلبن روضه ی دل، سرو گلستان روان
غنچه ی باغ طرب، میوه ی شایسته ی جان
طفل محروم ِ شکسته دل بیچاره ی من
کام نادیده به ناکام برون شد ز جهان
گر کنم گریه مکن عیب که بی یوسف مصر
چشم یعقوب بود روز و شب از غم گریان
این چه زخمی است که جز گریه ندارد مرهم؟
این چه دردی است که جز ناله ندارد درمان؟

آنچه از تذکره ها بر می آید جهان خاتون بانویی بوده است حساس، خوش گفتار، نژاده و دارای جوهره ی شاعرانه و افزون بر این زیبایی معنوی از زیبایی ظاهر هم به نحوی چشمگیر بهره مند بوده و دل آرام و خوش چهره می نموده است. چنانکه خود در پیرانه سری غزلی می سراید و در آن با حسرت از زیبایی و جوانی از دست رفته یاد می آورد:

رخی داشتم چون گل اندر چمن
قدی داشتم راست چون سرو ناز
دو ابرو که بودی چو محراب دل
که جان ها ببستند در وی نماز
دو چشمم به نوعی که نرگس به باغ
یقینش به دیدار بودی نیاز
دو گیسو که بودی بسان کمند
به دستان دو راهم بُدی جمله ساز
صبا گر گذشتی به راهم دمی
به گوشم سخن نرم گفتی به راز
دو لب همچو شکر، دو رخ همچو گل
به درد دل عاشقان چاره ساز

اینگونه که به نظر می رسد، جهان ملک در زندگانی خویش دو بار همسر گرفته. بار نخست به همراه همسر خود راهی کرمان و مقیم آنجا شده است که خود در قطعه ای به روشنی اعتراف می کند مدتی را که در کرمان بوده، به تکرار روز و شب گذرانده. وی پس از از دست دادن فرزند دلبندش سلطان بخت و نیز درگذشت همسرش (که هویت این همسر نخستین مشخص نیست)، دوباره به شیراز بر می گردد و چون در شیراز هم پدر و مادر خود را از دست داده و دیگر خویشاوندی نزدیک جز عمویش« شیخ ابو اسحاق اینجو» برایش نمانده، به او پناهنده شده و به دربار او می رود. و این شیخ ابو اسحاق اینجو، همان است که حافظ بارها در شعر ش از او به نیکی یاد کرده و او را ستوده است، چرا که او سلطانی بسیار ادب دوست و شعر پرور و شاعر نواز و دربار او همواره محل آمد و رفت و نشست و برخاست شاعران بزرگی چون حافظ بوده است.
پر واضح است جهان خاتون هم که به شعر عشق می ورزیده، به این نشست های شاعرانه جذب شده و در این شب های شعر- البته از پشت پرده- شرکت می کرده و هماورد حافظ گردیده ، بطوریکه در دیوان وی بسیاری از غزل هاست که به تأثیر حافظ سروده شده و بسیاری از غزل ها هم هست که در پاسخ حافظ سروده شده و پیداست که میان جهان ملک خاتون و حافظ داد و ستد هایی شاعرانهبوده است. از این رو بعضی از اندیشمندان از جمله روانشاد سعید نفیسی، جهان خاتون را همان شاخ نبات حافظ دانسته اند. همان زنی که حافظ به او عشق می ورزیده و در شعرش عاشقانه از او نام برده و ما هم هنگام تفأل از دیوان حافظ او را به شاخ نباتش سوگند می دهیم و می گوییم : حافظ! قسم به شاخ نباتت به من بگو/ او کی به سیل اشک ره خواب می زند؟
در این نشست های شاعرانه، بجز شاعران ،امیران و وزیران نیز حضور داشتند که یکی از آنان خواجه امین الدین جهرمی، وزیر ابواسحاق بود که شاه او را بسیار گرامی می داشت.
خواجه امین الدین پس از چندی شیفته ی احساسات پر شور و روان پر مایه و سخنوری پر مایه ی جهان خاتون می شود او را به همسری از عمویش خواستگاری می کند، اما جهان خاتون به این همسری تن در نمی دهد. امین الدین در درخواست خود پافشاری می نماید و سرانجام با پا در میانی شاه ابواسحاق، و بعد از درنگ و ناز بسیار، جهان ملک خاتون این وصلت را می پذیرد و بخشی از زندگانی خویش را در کنار وی سپری می نماید.
یکی از شاعران نام آوری که در این مجالس شاعرانه حضور می یافته،عبید زاکانی شاعر طنز پرداز همدوره ی جهان ملک است، که دو بار به حقارت این زن زبان هرزه می گشاید و به کژ راهی، طنز را با یاوه گویی اشتباه می گیرد. یک بار هنگامی که از شعر او سخن به میان می آید و عبید شعرهای او را که سرشار از عشق و زنانگی است، به بیراهه قضاوت می کند. این موضوع در تاریخ ادبیات دکتر صفا جلد سوم بدینگونه عنوان شده است:« مطایبه ی دیگری از عبید درباره ی جهان خاتون و زنانه بودن اشعارش در تذکره الشعراء دولتشاه آمده است که از نقل عین آن معذورم و مفهوم آن چنین است که اگر روزی غزل های جهان را به هند برند روح خسرو با حسن دهلوی خواهد گفت که این سخن از شرم زن برآمده است! این اظهار نظر عبید که البته با لحن طیبت ادا شده درست است، زیرا بیشتر غزل های جهان در ذکر احساسات عاشقانه ی زنانه ی اوست و حتا در چند غزل ، شاعر از مردی بی وفا گله کرده است.» (تاریخ ادبیات دکتر صفا/ جلد سوم/ بخش ۲/ص۱۰۴٨)
دیگر بار هنگام همسری اش با خواجه امین الدین جهرمی که عبید رباعی بسیار زشتی با کاربرد جناس در کلمه ی «جهان» می سرایدکه عرق شرم بر پیشانی می آورد که صد البته با این هجو گویی زننده بیشتر به حیثیت شاعرانه ی خویش آسیب رساند و نه به مقام جهان ملک خاتون که این زن همواره در جایگاه بالا بلند خویش ایستاده است.(۲)
در مورد بخش پایانی زندگی جهان خاتون تاریخ ادبیات ها چیزی به دست نمی دهند، اما آنچه مسلم است، این است که با بر افتادن اعتبار آل اینجو – چنانکه رسم روزگار است، جهان خاتون هم به رنج و بدبختی و تنگدستی و بی کسی گرفتار می آید و فرومایگان بویژه زنان حسود از هیچگونه ظلم و ستمی به وی پرهیز نمی کنند، چنانکه خود در شعری، به زنی دون صفت که به او ستم بسیار روا داشته، نفرین می فرستد و او را بجای «خاتون»، « خاکِ تون» می خواند (خاک تون به معنای خاک در آتشدان گرمابه ها و محل هایی از این دست)

بی نسق شد جهان ز مردم دون
خاک در چشم مردم دون باد!
خاک ِ تون است او، نه خاتون است
خاک ِ تون در دو چشم خاتون باد!
وانکه از غصه جان من خون کرد،
دلش از جور چرخ پر خون باد!
اخترش تیره باد و طالع نحس
عشرتش تلخ و بخت وارون باد!

در شعر دیگری که در زمان تنهایی و تنگدستی خود سروده، می گوید با اینکه قناعت گزیده ام و در کنار مدرسه ی ویرانه ای گوشه نشین شده ام، باز نمی دانم چرا این مردم دست از سرم بر نمی دارند و به آزارم می پردازند:
به کنج مدرسه ای کز دلم خراب تر است،
نشسته ام من مسکین و بی کس و درویش
هنوز از سخن خلق رستگار نی ام،
به بحر فکر فرو رفته ام ز طالع خویش
دلم همیشه از آن روی پر ز خوناب است،
که می رسد نمک جور بر جراحت ریش
مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال
گرفته ام به ارادت قناعتی در پیش
ندانم از من ِخسته جگر چه می خواهند
چو نیست با کم و بیشم ، حکایت از کم و بیش

در مورد شعر جهان ملک خاتون باید گفت که شعر این شاعر بخاطر داد و ستدها و همنشینی های شاعرانه ای که با حافظ داشته، از نظر ساختمان بیرونی( از قبیل وزن، ردیف، قافیه) و نه از نظر درونمایه ی فلسفی، بسیار زیر تأثیر غزل های حافظ است. برای نمونه می توان به موارد زیر اشاره داشت:

حافظ: یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور/ کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
جهان ملک:ای دل ار سر گشته ای از جور دوران غم مخور/ باشد احوال جهان افتان و خیزان غم مخور   

حافظ : ما ز یاران چشم یاری داشتیم/ خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
جهان ملک: ما تو را دلدار خود پنداشتیم/وز تو چشم مردمی ها داشتیم

حافظ: تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود/ سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
جهان ملک: تا مدار فلک و دور زمان خواهد بود/ دل من طالب وصل تو به جان خواهد بود

حافظ: کسی که حسن خط دوست در نظر دارد/ محقق است که او حاصل بصر دارد
جهان ملک:کسی که شمع جمال تو در نظر دارد/ ز آتش دل پروانه کی خبر دارد

حافظ:ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر/ زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر
جهان ملک:ای صبا بویی از آن زلف پریشان به من آر/مژده ای زان گل سیراب به سوی چمن آر
و از این دست نمونه ها که بسیار است.
از جهت درونمایه، مهم ترین ویژگی شعر جهان ملک خاتون زنانه بودن آن است. این شعر بی هیچ پرده پوشی آنچه را که احساس حکم می کند، به رشته ی کلام در می آورد و چون این احساس از روی روانی زنانه و شیدا عبور دارد، سرشار از شور و شیدایی است و گو اینکه در آن زمان ها ، باز گو کردن احساسات زنانه برای زنان، بسیار دور از ذهن و به بهای ننگین شدن شاعر تمام می شده ، اما جهان خاتون توجهی به آن نداشته و بیان حال درونی خود را مقدم بر سخن درشت دیگران می دانسته است، چنانکه در غزلی می گوید:
گر مدعی به منعم هر لحظه بر سر آید،
در وسع من نباشد، از یار دل بریدن

در غزلی دیگر سیری ناپذیری خود را از عشق و عیش در نهایت سادگی اعلام می دارد:
بیا که بی رخ خوبت نظر به کس نکنم
بغیر کوی تو جای دگر هوس نکنم
دلا مرا به جهان تا که جان بود در تن
ز عشق سیر نگردم، زعیش بس نکنم


یا در غزلی دیگر با بی پروایی بسیار فقط پیراهن را حجاب میان خود و دلدار می بیند و رازگونه معشوق را به برهنگی بدن ها دعوت می کند:
در میان من و تو پیرهنی مانده حجاب/با کنار آی .... که آن هم ز میان برخیزد
(فروغ فرخزاد هم با زبانی مدرن تر این مضمون را در مثنوی عاشقانه ی خود بیان کرده است: ای تشنج های لذت در تنم/ ای خطوط پیکرت پیراهنم)
کلام جهان ملک در بیان احساسات آنقدر بی دغدغه است که گزارش ساده ترین چیزهایی که بر او می رود، در شعرش وارد می شود، مثلا ً بیخوابی شب های دراز زمستانی، یا زشتی معشوق:
شب های دراز تا سحر بیدارم
نزدیک سحر، روی به بالین آرم
می پندارم که دیده بی دیدن دوست
در خواب رود .... خیال می پندارم

آن دوست که آرام دل ما باشد
گویند که زشت است، بهل تا باشد
شاید که به چشم کس نه زیبا باشد،
تا باری از آن ِ من ِ تنها باشد

بطور کلی شعرجهان ملک خاتون ساده و بدور از تصنع است و خواننده فقط گاهگاهی با بعضی از اصطلاحات در آن بر می خورد و این نه از آن جهت است که شاعردر مورد آنها درنگ کرده باشد بلکه همان اصطلاحاتی است که در آن روزگار معمول بوده است، از جمله رویش سرو در کنار جویباریا بطور کلی آب( که اصلا ً از خصوصیات درخت سرو است که در کنار آب می روید).
جهان ملک از این ویژگی استفاده کرده و در بیت زیر، قامت سرو معشوق را در کنار جویبار اشک خود نشانده است:
دایم خیال قد تو در دیده ی من است
زیرا که جای سرو بود در کنار ما
البته این زمینه را حافظ و عبید و نیز شاعران پیش از آنها هم در شعر به کار برده اند.به عنوان نمونه می توان به دو بیت از حافظ اشاره داشت:
قد تو تا بشد از جویبار دیده ی من/ به جای سرو جز آب روان نمی بینم
چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک/ تا سهی سرو تو را تازه به آبی دارد

ایهام در شعر، که دربعضی از شعر های جهان ملک به چشم می خورد.(ایهام صنعتی است که یک کلمه را با دو معنا یا بیشتر در شعر به کار برند) به عنوان نمونه کلمه ی«باری» که در رباعی زیر از جهان ملک به سه معنی به کار رفته:
تا بر درت ای دوست مرا باری نیست،
مشکل تر از این بر دل من باری نیست
گر نیست تو را شوق ، مرا ، باری هست
ور هست تو را صبر ، مرا ، باری نیست ...
بیت زیر و ایهام در کلمه ی پیچاندن:
در مصراع اول به معنی پذیرش، اجازه ی ورود؛ در مصراع دوم به معنی باری که حمل می شود و در مصراع سوم و چهارم به معنی حتما ًو بی گمان
یا پیچاندن در بیت زیر با دو معنی: پیچاندن نامه(= طومار کردن،لوله کردن و در اصل خماندن نامه) ۲ – پیچاندن(= سرگشته داشتن. چنانکه مسعود سعد می گوید:کارم همه بخت بد بپیچاند/ در کام زبان همی چه پیچانم)
بر مثال نامه بر خود چند پیچانی مرا
چون قلم تا کی به فرق سر بگردانی مرا

کاربرد صفاتی که کمتر به کار گرفته شده اند، مثل صفت «بی نظیر» در مورد معشوق:
خوبان روزگار بدیدم به چشم سر
آن بی نظیر در دو جهانش نظیر نیست
کاربرد واژگان برخلاف قانون معتاد( = خلاف آمد عادت)
خلاف آمد عادت یا آشنایی زدایی شگردی شگفت انگیز در شعر و بطور کلی هنر است، در میان شعرای زبان فارسی حافظ به صورت توانمندی خلاف آمد عادت را در شعرهای خود به کار می گیرد:
روزی که چرخ از گِل ما کوزه ها کند،/زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن
اینجا در حالی که انتظار فعل«مکن» می رود، چون زنهار همیشه باید با فعل نفی یا نهی بیاید، خواننده بافعل«کن» روبرو می شود و احساس غرابت و شگفتی می کند. در مورد جهان ملک خاتون هم می توان به بیت زیر اشاره داشت
کدام درد بگویم که از جفا چه نکرد
به حال زار دلم جور بی شمار جهان
عادت بر این است که همیشه کلمه ی جفا با فعل مثبت بیاید (جفا کردن) اما در بیت مورد نظر با فعل منفی آمده و نتیجه ی مثبت از آن گرفته شده.   

کاربرد شخصیت های اسطوره ای در شعر:
خوش باش و شادی و غم دنیا عدم شمر
رستم ز پی چه وا زد و کاووس کی چه برد؟

کاربرد نمادهایی از قبیل چهار عنصر(آتش،خاک،باد،آب) در یک بیت، بر اساس چگونگی حالات عاشقانه:
بر مثال نامه بر خود چند پیچانی مرا
چون قلم تا کی به فرق سر بگردانی مرا
ز آتش دل همچو خاکی چند بر بادم دهی
وز دو دیده در میان آب بنشانی مرا

از دیوان جهان ملک خاتون دو نسخه در کتابخانه ی ملی پاریس محفوظ است و چه بهتر که آنجاست، چرا که میراث ملی ما را دیگران بهتر از خود ما حفظ می کنند. از این دو، نسخه ی
suppl٣۶ که از مجموع نسخ خطی فارسی کتابخانه ی مذکور است، تحت نظر خود شاعر کتابت شده است و آن دیگر به نشانیsuppl.۱۱۰۲ از مجموع نسخ خطی فارسی این کتابخانه، از روی نسخه ی نخستین نوشته شده است.
دویست و بیست(=۲۲۰) غزل از این دیوان به همت هانری ماسه شرق شناس پر آوازه به فرانسه برگردان شده و فرانسویان بعد از خواندن این اشعار احساس شاعرانه ی جهان ملک خاتون را به شاعره ی خودشان مارسلین دبوردو – والمور
Valmore Marceline Desbordes ۱۷٨۶ - ۱٨۵۹ نزدیک یافته و جهان ملک خاتون را مارسلین ایرانی نامیده اند. (٣)
و اینک با نام جاودانگی نوشتار را با یکی از غزل های زیبای این شاعر به پایان می بریم:


پیش روی تو دلم از سر جان برخیزد
جان چه باشد؟ ز سر هر دو جهان برخیزد
گر گذاری قدمی بر سر خاک عاشق،
از دل خاک سیه رقص کنان بر خیزد
چند در خواب رود بخت من شوریده
وقت آن است که از خواب گران برخیزد
فتنه برخیزد و آن گلبن نو بنشیند
سرو بنشیند و آن سرو روان بر خیزد
در میان من و تو پیرهنی مانده حجاب،
با کنار آی .... که آن هم ز میان برخیزد
گر کنم شرح پریشانی احوال جهان
ای بسا نعره که از پیر و جوان بر خیزد

پا نوشت ها:
۱ - پروین ستاره ی ادب آسمان ایران/ دکتر محمد جواد شریعت/موسسه ی انتشاراتی مشعل/ ص۱۶
۲ - وزیرا! جهان قحبه ای بی وفاست
تو را از چنین قحبه ای ننگ نیست؟
برو .... فراخی دگر را بخواه
خدای «جهان» را «جهان» تنگ نیست (لطایف عبید زاکانی با تصحیح و مقدمه ی عباس اقبال/ انتشارات اقبال)
آیا زنان باید از عبید گلایه ای داشته باشند که در ۶۰۰ سال پیش این رباعی را می سراید، در حالی که هنوز هم که هنوز است، نویسندگان پرآوازه ی ما با کتاب هایی که بر آنها چاپ های متعدد می خورد بگونه ای دیگر در حقارت زنان رستاخیز می کنند. مثلا ً نویسنده ای چون م.ف.فرزانه از مادر صادق هدایت(خانم زیورالملوک) بهانه می گیرد که چرا فقط کلفت های پیر و زشت را انتخاب می کرده تا صادق هدایت نتواند کلفت بازی کند و غرایز جنسی اش را خاموش نماید و نهایتا ً دارای گره های روانی بشود و سرانجام خود را بکشد. آیا اینگونه اندیشیدن در مورد یک قشر اجتماع – کلفت ها- که نام شان بیان کننده ی سرنوشت شان است،(کلفت به معنی رنج، زحمت) و نیز اینگونه برخوردهای فرویدییسم در مورد نویسنده ای که خط زندگی اش یک خط معمولی نبوده و از یک قدرت شگفت انگیز خلاقه برخوردار بوده ، در نوجوانی روی به متافیزیک آورده، از جوانی با نویسندگانی چون جیمز جویس گره خورده و اصلا ً دارای ساختمان ذهنی دیگر گونه و فرهنگ درونی متعالی است، سلامت است؟ باید از جناب فرزانه پرسید پس چرا افراد دیگری که در آن خانه زندگی می کرده اند، هیچیک به این عارضه گرفتار نیامده اند؟ نویسنده در صفحات دیگر داستان های کلفت بازی خود را با رقیه و بتول و ملیحه و دیگر زنان بدبختی که به نام کلفت و بخاطر یک لقمه نان به خانه ی آنها پناهنده می شدند با آب و تاب شرح می دهد و ضمن پرداختن به این مسأله می خواهد که نتیجه ای مثبت و مساعد را به دوش خواننده آوار کند.(صادق هدایت در تار عنکبوت/ انتشارات فروغ / سال ۲۰۰۴) امثال «فرزانه» ها را باید به داستان واقعی «رفعت» ،جلد اول کتاب تهران قدیم، صفحه ی ٣٨۱ نوشته ی جعفر شهری ارجاع داد، تا بخوانند و ببینند که این طبقه وقتی زخمی بشوند، چگونه انتقام می گیرند. رفعت دختر بچه ای ده، دوازده ساله ای بود که به نام کلفت از روستا به تهران آمد و در خانه ی شخص متمولی مشغول به کار و پس از مدتی توسط ارباب و پسرش آلوده شد و خانم خانه پس از باردار شدن وی، او را بی انصافانه از خانه بیرون انداخت، رفعت هم پس از مدتی که برای یک دلاله کار کرد و پول و پله ای به هم زد، خانه ی فسادی دایر نمود و شکارچی دختران و زنان طبقه ی اعیان و اشراف شد و بدین ترتیب انتقام خود را از اشراف زادگان بی شرم گرفت. البته پرداختن به این موضوع (کلفت و کلفت بازی – که از محقرترین چهره های خوار داشت زنان است) گنجای بیشتری می طلبد که اکنون در حوصله ی این نوشتار نیست و در آینده پیشکش خوانندگان گرامی خواهد شد.
٣ –
Sainte Beuve   در مورد مارسلین گفته است:« صدای این بانو پر از سوز و غم است که تا پایان عمر باید خاطره ی وی را به خاطر داشت.

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

نظر شما نشانه لطف شماست نظر یادت نره خوش تیپ
مدیر وبلاگ : محمد مختاری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان


منبع کدهای وبلاگ