تبلیغات
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی - رباعیات عبید زاکانی
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی
مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم . ویلیام جیمز

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

رباعیات عبید زاکانی

 
  • هركس كه سر زلف تو آورد بدست عاقل نكند نسبت زلفت با مشگ تا مهر توام در دل شوریده نشست این غم ز دلم نمی نهد پاى برون اى مقصد خورشید پرستان رویت سرمایه ى عیش تنگدستان دهنت گفتم عقلم گفت كه حیران منست گفتم كه دلم گفت كه آن دیوانه دوران بقا بی مى و ساقى حشواست چندانكه فذالك جهان می نگرم دنیا نه مقام ماست نه جاى نشست بر آتش غم ز باده آبى میزن امشب من و چنگیى و معشوقه ى چست ساقى ز بلور ناب بر روى زمین میكوش كه تا ز اهل نظر خوانندت گر خیر كنى فرشته خوانند ترا هرچند كه درد دل هر خسته بسیست زنهار ز كار بسته دل تنگ مدار گل كز رخ او خجل فرو میماند ماه شب چهارده چو بر می آید ماه شب چهارده چو بر می آید
  • از غالیه فارغ شد و از مشگ برست داند كه میان این و آن فرقى هست وافتاد مرا چشم بدان نرگس مست وین اشگ ز دامنم نمیدارد دست محراب جهانیان خم ابرویت سر رشته ى دلهاى پریشان مویت گفتم جانم گفت كه قربان منست در سلسله ى زلف پریشان منست بى زمزمه ى ناى عراقى حشو است بارز همه عشرتست و باقى حشواست فرزانه در او خراب اولیتر و مست زان پیش كه در خاك روى باد بدست بودیم به عیش و عهد كردیم درست میكشت عقیق و للتر میرست وز عالم راز بی خبر خوانندت ور میل بشر كنى بشر خوانندت وز دست فلك رشته ى بگسسته بسیست در نامه ى غیب راز سربسته بسیست چیزیش بدان غالیه بو میماند او نیست ولى نیك بدو میماند او نیست ولى نیك بدو میماند
ادامه در ادامه مطلب

  • این شمع كه شب در انجمن می خندد هر شب كه به بالین من آید تا روز هر چند بهشت صد كرامت دارد ساقى بده این باده ى گلرنگ به نقد تا یار برفت صبر از من برمید گوئى نتوانم كه ببینم بازش اى شعله اى از پرتو رویت خورشید از وصل تو هر كه بود در جمله جهان فكرى كه بر آن طبع روان میگذرد شعر تو چرا نازك و شیرین نبود آن زلف كه بر گوشه ى غلطاق نهاد بر چهره ى او چو طاق ابرویش دید درویش كه مى خورد به میرى برسد گر پیر خورد جوانى از سر گیرد من ترك شراب ناب نتوانم كرد یك روز اگر باده ى صافى نخورم آن خور كه ازو قوت روح افزاید من بنده ى آنكه در شبانگاه خورد جان قصه ى آن ماه سخنگو گوید گر ژس رخش بر چمن افتد روزى گر ژس رخش بر چمن افتد روزى
  • ماند بگلى كه در چمن می خندد میسوزد و بر گریه ى من می خندد مرغ و مى و حور سرو قامت دارد كان نسیه ى او سر به قیامت دارد وز هر مژه ام هزار خونابه چكید تا كور شود هر آنكه نتواند دید رویم ز غمت زرد شد و موى سفید بر داشت نصیبى و من خسته امید شرحش ز معانى و بیان میگذرد آخر نه بدان لب ودهان میگذرد صد داغ جفا بر دل عشاق نهاد مه خوبى روى خویش بر طاق نهاد ور روبهكى خورد به شیرى برسد ور زانكه جوان خورد به پیرى برسد خمخانه ى خود خراب نتوانم كرد ده شب ز خمار خواب نتوانم كرد یعنى مى گل گون كه فتوح افزاید من چاكر آن كه در صبوح افزاید دل كام روان زان لب دلجو جوید از خاك همه لاله ى خود رو روید از خاك همه لاله ى خود رو روید
  • عشق تو مرا چو خاك ره خواهد كرد زلف تو مرا به باد بر خواهد داد تا ساخته شخص من و پرداخته اند گوئى من زرد روى دلسوخته را گر وصل تو دست من شیدا گیرد هم حال من از روى تو نیكو گردد لب هر كه بر آن لعل طربناك نهد خورشید چو ماه پیش رویش به ادب از شدت دست تنگى و محنت برد در تابه و صحن و كاسه و كوزه ى ما زین گونه كه این شمع روان می سوزد گر گریه كنیم هر دو با هم شاید قومى ز پى مذهب و دین می سوزند من شاهد و مى دارم و باغى چو بهشت دل با رخ دلبرى صفائى دارد شرح شب هجران و پریشانى ما وصف لب او سخن چو آغاز كند از غنچه شنو چو غنچه لب بگشاید دانا ز مى و مغانه مى نگریزد یك شاهد و دو ندیم و سه جام شراب یك شاهد و دو ندیم و سه جام شراب
  • خال تو مرا حال تبه خواهد كرد چشم تو مرا خانه سیه خواهد كرد در زیر لگد كوب غم انداخته اند چون شمع براى سوختن ساخته اند وین درد و فراق راه صحراگیرد هم كار من از قد تو بالا گیرد پا بر سر نه كرسى افلاك نهد هر روز دو بار روى بر خاك نهد در خیمه ما نه خواب یابى و نه خورد نه چرب و نه شیرین و نه گرم است و نه سرد گوئى ز فراق دوستان می سوزد كو را و مرا رشته ى جان می سوزد قومى ز براى حور عین میسوزند ویشان همه در حسرت این میسوزند كو هر نفسى میل به جائى دارد چون زلف بتان دراز نائى دارد وان رنگ رخش كه بر سمن ناز كند وز گل بطلب چو گل دهن باز كند وز چنگ و دف و چغانه مى نگریزد البته از این سه گانه مى نگریزد البته از این سه گانه مى نگریزد
  • هر لحظه رسد به من بلائى دیگر بر درد سرى كز فلكم راست بود اى در سر هر كس از تو سوداى دگر چیزى ز تو هر كسى تمنا دارد از شوق توام هست بر آتش خاطر در حسرت ابرو و سر زلف خوشت اى لعل لبت به دلنوازى مشهور با زلف تو قصه ایست ما را مشكل اى دل پس از این انده بیهوده مخور جان میده وداد طمع و حرص مده اى بر دل هركس ز تو آزار دگر رفتى به سفر عظیم نیكو كردى اى دل پس از این غصه ى ایام مخور مرسوم طمع مدار و تشریف مپوش دل در پى عشق دلبرانست هنوز گفتیم كه ما و او بهم پیر شویم نه یار نوازد بكرم یك روزم چون شمع برابر رخش گه گاهى بیم است كه در بیخودى افسانه شوم اى عقل فضول میدهد زحمت من اى عقل فضول میدهد زحمت من
  • آید به دلم زخم ز جائى دیگر امروز فزود درد پائى دیگر در راه تو هر طایفه را راى دگر ما جز تو نداریم تمناى دگر بی وصل توام نمیشود خاطر خوش پیوسته نشسته ام مشوش خاطر وى روى خوشت به تركتازى مشهور همچون شب یلدا به درازى مشهور زین پیش غم بوده و نابوده مخور غم میخور و نان منت آلوده مخور بر خاطر هر كسى ز تو بار دگر آن روز مبادا كه تو یك بار دگر جز نى مطلب همدم و جز جام مخور ادرار قلم بر نه و انعام مخور وز عمر گذشته در گمانست هنوز ما پیر شدیم و او جوانست هنوز نه بخت كه بر وصل كند پیروزم از دور نگه می كنم و میسوزم وانگشت نماى خویش و بیگانه شوم ناگاه ز دست عقل دیوانه شوم ناگاه ز دست عقل دیوانه شوم
  • دل سیر شد از غصه ى گردون خوردن تا چند چو ناى هر نفس ناله زدن در كوچه ى فقر گوشه اى حاصل كن در كهنه رباط دهر غافل منشین از كار جهان كرانه خواهم كردن تا خلق جهان دست بدارند ز من گفتم صنما شدم به كام دشمن گفت آنچه ز چشم و زلف من بر تو گذشت بر هیچ كسم نه مهر مانده است نه كین در گوشه نشسته ام به فسقى مشغول اى دل بگزین گوشه اى از ملك جهان همچون مردان موزه بكن خیمه بسوز از دل نرود شوق جمالت بیرون این طرفه كه با این همه سیلاب سرشگ اى راى تو ترجمان تقدیر شده همچون تركش دشمن جاهت بینم در درد سرم زین دل سودا پیشه پیرانه سرش آرزوى برنائى است اى آنكه بجز تو نیست فریادرسى كار من مستمند بیچاره بساز كار من مستمند بیچاره بساز
  • وز دست ستم سیلى هر دون خوردن تا كى چو پیاله دمبدم خون خوردن وز كشت حیات خوشه اى حاصل كن راهى پیش است توشه اى حاصل كن رو در مى و در مغانه خواهم كردن دیوانگیى بهانه خواهم كردن زان غمزه ى شوخ و طره ى مرد افكن اى خانه سیه چرا نگفتى با من یك باره بشسته دست از دنیى و دین هرگز كه شنیده فاسق گوشه نشین زین شهر بدان شهر مرو سرگردان با چادر و موزه چند گردى چو زنان وز سینه هواى زلف و خالت بیرون از دیده نمیرود خیالت بیرون تیغ تو چو خورشید جهانگیر شده آویخته و شكم پر از تیر شده كو را نبود بجز تمنى پیشه فریاد از این پیرك برنا پیشه غیر از كرمت نداد كس داد كسى كان بر تو به هیچ آید و برماست بسى
     
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر

    درباره وبلاگ

    نظر شما نشانه لطف شماست نظر یادت نره خوش تیپ
    مدیر وبلاگ : محمد مختاری

    آخرین پست ها

    جستجو

    نویسندگان


    منبع کدهای وبلاگ