تبلیغات
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی - اشعار مولانا
ارزش نگاه دوست را وقتی درک می کنی که در دل دیوارهای دشمن باشی
مغز ما یک دینام هزار ولتی است که متاسفانه اکثرمان بیش از یک چراغ موشی از آن استفاده نمی کنیم . ویلیام جیمز

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اشعار مولانا

بس جهـد می کردم  که من آیـنه نیـکی شـوم
تو حکم می کردی که من  خمخانه سیکی شوم

خمخـانه خاصـان شدم  دریـای غواصان شدم
خورشید بی نقصان شدم  تا طب تشکیکی شوم

نـقش ملائـک ساختی  بر آب و گـل افراختی
دورم بــدان انداختــی  کاکسیـر نزدیکـی شـوم


ادامه در ادامه مطلب

هاروتیـی افروختـی   پس جادویـش آموختـی
ز آنم چنین می سوختی  تا شمع تاریکی شـوم

ترکـی همه ترکـی کند  تاجیـک تاجیـکی کـند
من ساعتی ترکی شوم یک لحظه تاجیکی شوم

گه تاج سلطانان شوم  گه مکر شیطانان شوم
گه عقل چالاکـی شوم  گه طفل چالیـکی شـوم

خون  روی  را  ریختم   با یوسـفی آمـیختـم
در روی او سرخی شوم در موش باریکی شوم

                         
مولانا جلال الدین بلخی 

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد


 

در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پای بر بند چه سود

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد 
 
مولانا  
 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
 

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم

یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه بهم درشکنم

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر بخود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی

والله این قالب مردار بهم درشکنم

                                                                           "مولوی

 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

نظر شما نشانه لطف شماست نظر یادت نره خوش تیپ
مدیر وبلاگ : محمد مختاری

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان


منبع کدهای وبلاگ